چند روز پیش از دانشگاه که برگشتم ، وقتی در اتاقم و باز کردم زهرا جلوی کتابخونه ام وایساده بود. با لبخند بهش سلام کردم ولی تا منو دید دویید جلو و گفت :«ببخشید داداش امیر.من دیگه رفتم» بعدم سریع از اتاق رفت بیرون و در و بست. میخواستم همون …
بعد از آخرین خط و نشونی که بابا سر آشپزی برای عرفان کشیده بود طبق معمول آخر همون شب باهاش حرف زد و آشتی کردن و عرفانم خیلی خوب تونسته بود دووم بیاره ،تا دیشب که خونه بابا جونم شام دعوت بودیم و ترکیب عرفان و عمو کیارش یعنی، ریست …
قصد نداشتم بابا چیزی نفهمه. می خواستم وقتی عرفان قبول کرد و با فریبا خانم آشپزی کرد به بابا بگم ، و بعدها هم حتی به خود عرفان بگم که بابا از اول می دونسته که فک نکنه پنهونکاری کردم ولی خب...متاسفانه همه چی شروع نشده تموم شد چون عرفان …
قبل از اینکه با زن و بچه های عموی مرحومم یه خانواده بشیم، عرفان هروقت با بچه های عمو بود،یهو خیلی بزرگتر از همیشه اش رفتار می کرد. چون بزرگتر از اون دوتاست، سعی می کرد بزرگی کنه و سر همین کنار اونا کلا شیطنتاش کمتر میشد. الانم که دیگه …
این هفته واسه رسوندن بچه ها ماشین فریبا خانم کلا دست من بود. البته این ماشین قرار بود برای من باشه ولی ازدواج بابا خیلی چیزا رو عوض کرد.بابا صلاح دید ماشین دوم خونه برای خانم خونه باشه ، جای پسر بزرگ خونه. اگه بگم سرش ضدحال نخوردم دروغ گفتم …