قصد نداشتم بابا چیزی نفهمه. می خواستم وقتی عرفان قبول کرد و با فریبا خانم آشپزی کرد به بابا بگم ، و بعدها هم حتی به خود عرفان بگم که بابا از اول می دونسته که فک نکنه پنهونکاری کردم ولی خب...متاسفانه همه چی شروع نشده تموم شد چون عرفان …
قبل از اینکه با زن و بچه های عموی مرحومم یه خانواده بشیم، عرفان هروقت با بچه های عمو بود،یهو خیلی بزرگتر از همیشه اش رفتار می کرد. چون بزرگتر از اون دوتاست، سعی می کرد بزرگی کنه و سر همین کنار اونا کلا شیطنتاش کمتر میشد. الانم که دیگه …
این هفته واسه رسوندن بچه ها ماشین فریبا خانم کلا دست من بود. البته این ماشین قرار بود برای من باشه ولی ازدواج بابا خیلی چیزا رو عوض کرد.بابا صلاح دید ماشین دوم خونه برای خانم خونه باشه ، جای پسر بزرگ خونه. اگه بگم سرش ضدحال نخوردم دروغ گفتم …
دیروز من و علی داشتیم تو حیاط دانشگاه به سمت ساختمون اصلی قدم میزدیم که گفت:«راستی شنیدی استاد تقوایی به رحمت خدا رفت؟!» من یهو سر جام خشکم زد.اصلا باورم نمیشد. شوکه گفتم:«چی میگی؟!!!! کی؟! چرت نگو علی» گفت:«چطور نشنیدی؟! همین هفته پیش. همه می دونن.» گفتم:«یعنی تو هم می …
از بعد از وقایع اول مهر تا همین لحظه که دارم این پست رو مخابره می کنم زهرا یک روز هم دست از تلاش برای اثبات شعر «که عشق آسان نبود اولِ»حافظ که بابا بهش اطلاق کرده بود نکشیده. یعنی یه جوری داره این شعر و بازی می کنه که …