قصد نداشتم بابا چیزی نفهمه. می خواستم وقتی عرفان قبول کرد و با فریبا خانم آشپزی کرد به بابا بگم ، و بعدها هم حتی به خود عرفان بگم که بابا از اول می دونسته که فک نکنه پنهونکاری کردم ولی خب...متاسفانه همه چی شروع نشده تموم شد چون عرفان ترجیح داده تا اطلاع ثانویه طولانی بابا صبر کنه ولی بازم نره پیش فریبا خانم.
واقعا ناراحت کننده ست. فقط امیدوارم باز دیوونه بازی درنیاره و تنهایی نره پای گاز که ممکنه بابا دیگه نتونه صبوری کنه و کاری رو بکنه که نباید.
اون هفته که زهرا مریض بود و مدرسه نمی رفت، چهارشنبه بابا صبح خیلی زود باید میرفت جایی و قرار شد بازم فریبا خانم بچه ها رو ببره.یه لحظه به سرم زد بازم به بابا بگم که من می تونم ببرمشون ولی بعد دیدم طاقت شنیدن یه نه دیگه رو ندارم و بیخود از بابا دلخور میشم، پس هیچی نگفتم.
خلاصه فریبا خانم صبح زهرا رو به من سپرد و رفت.البته زهرا خواب بود واسه همین منم رفتم اتاقم و مشغول درسم شدم ولی مسئولیت با آدم چیکار میکنه !!! چند دقیقه بعد رفتم بهش یه سر زدم .
فریبا خانمم دیر کرده بود، بعدم زنگ زد گفت اگر مشکلی ندارم، بیرون یه کار دیگه ام داره وبره انجام بده .جواب منم که مشخص بود.
نیم ساعت بعد سرم تو کتاب بود که یهو در اتاق باز شد و زهرا با اضطراب اومد تو و منو که دید گفت:« داداش امیر هستی؟»
سریع بلند شدم رفتم پیشش گفتم:«آره آبجی هستم.چی شده؟ خوبی؟ »
گفت:«هیچی دیدم مامانم نیست ترسیدم فک کردم تنهام، زنگ زدم مامانم گفت تو پیشمی.اومدم ببینم هستی»
با اینکه دیده بود هستم ،ولی هنوز تو چهره اش آثار اون ترس و استرسی که تو همون چند دقیقه کشیده بود تا بفهمه تنها نیست مشخص بود.اگر می دونستم تا این حد از تنها بودن می ترسه حتما یه فکری می کردم.مثلا می تونستم برم تو اتاقش درس بخونم که وقتی بیدار شد همون اول ببینتم.
حس کردم لازم داره بغلش کنم تا کامل آروم شه واسه همین دستمو باز کردم گفتم :«آره آبجی هستم.» بعدم پیشنهاد دادم بریم پایین که صبحونه بخوره ولی از بغلم که در اومد گفت:« من خودم میخورم تو درستو بخون داداش امیر»
گفتم:«خودت بخور فقط برات چایی بریزم.بعد درسمم میخونم »
ولی گفت:«من صبحونه چایی دوست ندارم، آب میوه میخورم»
برام عجیبه تا حالا نفهیده بودم زهرا صبحا چایی نمیخوره!! مگه اصلا میشه صبح بدون چایی؟!!!این دهه نودیا واقعا عجیبن!!!
دیگه اصرار نکردم و خودش رفت پایین ، چند دقیقه بعد صدای در اومد.گفتم :«جانم آبجی؟»
آروم اومد تو ،در حالی که تو بغلش وسایل نقاشیش بود.گفت:«داداش امیر میشه من اینجا نقاشی کنم تا مامانم بیاد؟سر صدا نمی کنم»
گفتم:«معلومه که میشه.هروقت دوست داشتی می تونی بیای اینجا نقاشی بکشی.»
خندید و اومد تو در و بست ولی دقیقا همونجا پشت در نشست و وسایلشو رو زمین پخش کرد.
گفتم:«چرا اونجا نشستی؟ خب بیا تو بیا اینجا رو فرش، اونجا پات درد می گیره »
گفت:«نه درد نمیگیره همینجا خوبه»
گفتم:«چرا درد میگیره.اونجا هم سفته هم سرده.باز مریض میشیا. به حرف داداش گوش کن بیا اینجا.»
اینو گفتم یهو انگار یه اتفاق خیلی بدی افتاده باشه، نفسشو صدادار کشید تو، خیلی ناراحت گفت:«داداش ببخشید.ببخشید بغلت کردم.نباید بغلم می کردی داداش امیر.ببخشید ببخشید»بعدم چشماش پر از اشک شد.
اصلا نمی فهمیدم یهو چش شد.گفتم :« چرا مگه چی شده؟!» و بلند شدم برم پیشش ولی دستشو آورد جلو گفت:«نه نه نیا داداش نیا پیشم»
همونجا وایسادم گفتم:«باشه باشه نمیام.ولی بگو چی شده؟چرا گریه می کنی؟ »
اشکاشو پاک کردگفت:«مامانم گفته بود نباید پیش کسی برم.بقیه رو مریض می کنم.الان مریض میشی داداش امیر.من حواسم نبود.»
دلم قنج رفت واسه مهربونی و ملاحظه اش.اصلا مگه میشه بچه هفت ساله اینقققققدر با ملاحظه شه؟
دیگه با خیال راحت رفتم جلو پیشش نشستم .ولی باز هی خودشو می کشید عقب می گفت نیا نیا.
نازش کردم گفتم :«آبجی تو که دیگه مریض نیستی خوب شدی دیگه. مامانت منظورش اون روزای اولی بود که خیلی مریض بودی.الان که دیگه کسی رو مریض نمی کنی.خیالت راحت.واسه همین میخواستی دم در بشینی؟ که مریض نشم؟»
فقط ناراحت سر تکون داد.
همونطور که وسایلشو از رو زمین جمع می کردم گفتم:«قربونت برم آبجی مهربونم نگران نباش هیچی نمیشه قول میدم.بیا اینجا بشین.» بعدم وسایلشو گذاشتم رو فرش اتاقم.
باز یه کم تردید داشت و این پا اون پا کرد ولی چندبار دیگه ام که گفتم بیا، بلاخره اومد پای نقاشیش.وقتی ام داره نقاشی می کشه صورتش دیده نمیشه.موی بلندش دورش میریزه و کلا اون زیر مخفی میشه:)
یه کم نگاش کردم و وقتی مطمئن شدم دیگه مشغول شده دوباره رفتم سر درسم .ولی حدود یه ربع بعد از گوشه چشمم انگار حرکت چیزی رو دیدم.آروم با صندلی یه کم به راست چرخیدم و دیدم بلند شده داره وسایل اتاقم و دقیق نگاه می کنه.
اول قاب عکس رهبر تماشا کرد بعدم پرچم ایران و که تقریبا نصف دیوار رو گرفته بود.
بعد رفت جلوی کمدمو قاب های تقدیر نامه و جام ورزشیمو دید .
جلوی کتابخونه ولی دیگه میخکوب شد.پر از کتاب بود و چندین تا پازل چوبی. انگار نمی تونست دل بکنه.بلند شدم رفتم کنارش وایسادم.
گفت:«داداش امیر چقدر کتاب داری»
گفتم:«کتاب دوست داری؟»
گفت:«آره خیلی دوست دارم.»
گفتم:«می تونم بهت قرض بدم بخونی بعد دوباره بهم پس بدی.دوست داری؟»
با خجالت گفت:«آره دوست دارم ولی فک کنم اینا برام سخته نمی تونم بخونم.مال بزرگاس»
یه قفسه رو بهش نشون دادم گفتم:«کتابای اینجا رو راحت می تونی بخونی.اینا برای وقتیه که همسن تو بودم.»
ذوق کرد و شروع کرد نگاه کردن.بعدم یکیشو انتخاب کرد و با خنده گفت:«من اینو برداشتم.»
گفتم: «اگر دوست داری می تونی بیشتر ورداری» ولی گفت:«نه همین یکی خوبه.اینو خوندم دوباره یکی دیگه ورمیدارم.»
بعد با ذوق گفت:«ممنون داداش امیر»
منم نازش کردم و گفتم خواهش می کنم که همون موقع صدای فریبا خانم از پایین اومد که صداش میزد.
گفت:«مامانم اومد» بعدم با دو از اتاق رفت بیرون.
هر چقدر خداروشکر کنم از این نعمتی که مثل معجزه بهمون داده کمه.یه خواهر کوچولوی مهربون و ناز و دوست داشتنی.
۳۰ مهر