ساعت ۱۱ کلاس داشتم ولی یه کم زودتر بیدار شدم تا اولین صبحانه اول مهر، با خانواده جدید رو از دست ندم. موقع صبحونه،برعکس صبح اول مهر های گذشته، بابا به طرز عجیبی ساکت بود . حتی یه کلمه تذکر و توصیه و یادآوری رعایت نظم و انضباط و ادب …
دو هفته از اومدن فریبا خانم و بچه ها به خونمون گذشته بود که اولین دعوای بچه ها اتفاق افتاد. البته خدارو شکر می کنم که این مواقع مجبور نمیشم دخالت کنم چون اگر بابا هم نباشه حتماً فریبا خانم هست و خودش رسیدگی می کنه. البته بهتره بگم اکثر …
۲۲ تیر، روز میلاد امام رضای مهربون، تو صحن و سرای باصفاش بابا با فریبا خانم، همسر عمو کوروش مرحوم ازدواج کرد و خانوادمون رسماً شش نفره شد. این تصمیم بزرگ و سختی برای همه مون بود ، برای رسیدن بهش سختی هایی هم پشت سر گذاشتیم . مخصوصا بابا …
میگن خدا برای بنده هاش از پدر مادر هم مهربون تره اما آدما معمولا اینو درک نمی کنن.یعنی تو طول زندگیشون شاید اتفاقی پیش نیاد که به واسطه اش این موضوع رو درک کنن ولی برای ما، چرا. وقتی که خدا عمو کوروش و دو سال پیش ازمون گرفت و …