چالش «رو حرف بابا حرف زدن»

ساعت ۱۱ کلاس داشتم ولی یه کم زودتر بیدار شدم تا اولین صبحانه اول مهر، با خانواده جدید رو از دست ندم.
موقع صبحونه،برعکس صبح اول مهر های گذشته، بابا به طرز عجیبی ساکت بود . حتی یه کلمه تذکر و توصیه و یادآوری رعایت نظم و انضباط و ادب و نزاکت و احتیاط و مراقبت و شیطونی نکردن ازش شنیده نمیشد.

حدس زدم به خاطر سابقه درخشانی که عرفان و طاها تو روز اول مهر، طی دو سال گذشته ثبت کردن، بابا به این نتیجه رسیده توصیه هاش برعکس شنیده میشه، واسه همین امسال تصمیم گرفته هیچی نگه،بلکه اول مهر آرومی داشته باشه ولی خب ، متاسفانه این رویکرد هم جواب نداد و عرفا ن و طاها به رسالت همه ساله اشون پایبند موندن و متاسفانه تر که هر سال پیشرفته از پارسال...
ساعت سه که رسیدم خونه، خونه به شدت ساکت بود.فقط زهرا تنهایی داشت پویا می دید و از طاها و عرفانم خبری نبود. فریبا خانم میخواست برام ناهار گرم کنه ولی گفتم نیازی نیست زحمت بکشن و خودم انجام میدم ولی اگر بابا هنوز نیومدن صبر می کنم با بابا میخورم.
وقتی رفتم بالا دیدم در اتاق عرفان نیمه بازه و صدای پچ پچ میاد. رفتم آروم در اتاق و باز کردم و تو اتاق سرک کشیدم. عرفان تا منو دید سلام کرد و طاها هم پشت سرش با ذوق گفت:« سلام داداش امیر. داداش ما امروز تنهایی اومدیم خونه ها....»
عرفانم فقط بازوی طاها رو یواش کشید عقب آروم و شاکی گفت: «عه ..خب..»
همینقد بس بود که بفهمم دست گل اول مهرشونو به آب دادن...
گفتم:«چرا مگه مامانت نیومد دنبالتون؟»
بخاطر اون حرکت عرفان، طاها فک کرد دیگه نباید چیزی بگه و جوابی نداد.
گفتم:« ها؟ عرفان؟ »

همون موقع صدای سلام کردن بابا اومد، واسه همین عرفان فقط با استرس گفت: «داداش بعدا می گم باشه؟!!»
فقط با تاسف براش سر تکون دادم و اومدم بیرون.
سر ناهار بابا خیلی عصبانی بود.فریبا خانم خیلی سعی داشت بابا رو آروم کنه .می گفت حسابی دعواشون کرده ولی از طرفی هم از بابا میخواست یه کاری کنه دیگه همچین کاری رو نکنن. نگرانی تو صورتش موج میزد وقتی اینو میخواست.
دیگه بابا برام تعریف کردماجرا رو:
چون فریبا خانم اول میره دنبال زهرا ، طاها و عرفان یه ده دقیقه، یه ربعی باید منتظر بمونن. حالا امروز موقع تعطیلیشون یکی به فریبا خانم زنگ میزنه و خودشو یکی از کادر مدرسه معرفی می کنه و میگه همسرتون اومدن دنبال بچه ها و چون گوشیشون خاموش شده از ما خواستن زنگ بزنیم بهتون خبر بدیم که شما دیگه نیایید. فریبا خانم ولی زنگ زده به بابا و وقتی فهمیده همچین چیزی نیست طبق برنامه رفته دنبالشون ولی دیده بچه ها نیستن.خلاصه بنده خدا دیگه مرده بود و زنده شده بود تا برسه خونه و ببینه بچه ها سالم رسیدن خونه.
بابا پرسید:« بلاخره فهمیدی کی بوده زنگ زده بهت گفته من رفتم دنبالشون؟»
فریبا خانمم گفت: «میگن محمد حسین بوده زنگ زده. ولی صدای بچه نبود. مطمئنم.»
من گفتم:«یعنی فک نکردن شاید شما همون لحظه زنگ بزنید به بابا و لو برن؟ »

اینو گفتم بابا یهو پیشونیشو مالید و انگار گر گرفت .بعدم گفت:« یعنی هر بلایی سرش بیارم امروز حقشه. دیدم هر دو سیمکارتام غیر فعاله ها، فک کردم گوشیم قاطی کرده.سر صبحی منو فرستادن دنبال نخود سیاه که گوشیمو دستکاری کنن سرتقا»
بابا همیشه عادت داره تو ماشین ،گوشیشو روی هولدر داشبورد بذاره.به بهانه خوراکی خریدن، طاها ،بابا رو پیاده کرده که عرفان گوشی بابا رو دستکاری کنه.
دوباره که کل ماجرا رو مرور کردم دیدم اصلا قصد نداشتن لو نرن. چون در هر صورت به محض اینکه بدون بابا می‌رسیدن خونه لو میرفتن.تمام این نقشه ها رو چیده بودن که فریبا خانم و نگران نکنن.که نیاد در مدرسه ببینه نیستن شوکه بشه. فقط نمی دونم رو چه حسابی خیال می کردن بابا از هفت و نیم صبح تا ۱۲ بعد از ظهر کلا سراغ گوشیش نمیره و نمی فهمه که سیمکارتاش غیر فعال.
بابا که بلند شد بره بالا، فریبا خانم یه بار دیگه خواهش کرد آرامششو حفظ کنه و منم بعد از این که کمک کردم ظرفا رو جمع کنن رفتم بالا و رو پله های منتهی به اتاقم نشستم و گوش دادم.
بابا داشت می گفت:«راستشو بگید، کی بود زنگ زد به فریبا ؟»
طاها گفت:«راس میگیم عمو، به خدا محمد حسین بود. تو هم بگو دیگه عرفان»
بابا گفت:«راجع به قسم خوردن چی گفته بودم آقا طاها؟! یادت رفت؟»
طاها هم سریع گفت :« ببخشید ولی آخه شما باور نمی کنید. ما دروغ نمیگیم. عرفاااان.»
می تونستم قیافه عرفان و تصور کنم.مقصر اصلی ماجرا باز مظلوم شده بود و جیکش در نمیومد:))
بابا که فهمید تا طاها هست عرفان دهن باز نمی کنه گفت:«باشه شما فعلا برو تو اتاقت»
طاها گفت:«عمو ما فقط می خواستیم شما ببینید ما می‌تونیم تنهایی بیاییم خونه. خودمون بلدیم.باور‌کنید»
چند ثانیه صدایی نیومد و می تونستم حس کنم بابا بدجوری داره از این حرف حرص می خوره و خودشو کنترل می کنه که داد نزنه.
بعدم یهو در اتاق عرفان باز شد و بابا در حالی که دست طاها تو دستش بود از اتاق اومدن بیرون و مستقیم رفتن تو اتاق طاها.
من ناخودآگاه از جام بلند شدم ولی حواسشون اصلا به من نبود واسه همین دوباره سر جام نشستم و گوش دادم.
بابا گفت:«تا وقتی دوباره بیام پیشت تو اتاق بمون.متوجه شدی؟!»
چند ثانیه بعدم گفت:« بگو چشم.»
احتمالا طاها در جواب فقط سر تکون داده بود.
بابا که برگشت اتاق عرفان دوباره سوالشو تکرار کرد.
عرفانم بلاخره دهن باز کرد و با ترس گفت: «محمد حسین بود.گفت رو گوشیش یه نرم افزاری داره که صدای آدمارو تغییر میده.میشه مثل آدم بزرگا.»
اصلا باورم نمیشد. واقعا این نسل جدید داره به لول های ترسناکی از خلاقیت صعود می کنه.
دوباره سکوت برقرار شد که باز نشانه تلاش بابا برای حفظ آرامشش بود.
عرفان گفت :«فقط می خواستیم فریبا جون نگران نشن.می خواستیم.....»
ولی بابا نذاشت عرفان حرفشو تموم کنه و گفت:«ست نقاشی تو بیار بده من.»
+ چرا؟
- چون دیگه لازمش نداری.
+آخه چرا؟
- چون نه دیگه کلاس نقاشی ثبت نام می کنی نه اجازه میدم خونه دوستات بری .هر چی گفتم فراموش کن .مثل بقیه حرفام که یادت رفته اینا رو هم یادت بره.
با شنیدن این حرف عرفان دیگه به گریه افتاد و شاکی گفت:«آخه چرا؟!مگه چیکار کردم ؟! شما خودتون گفتید کلاس پنجم بهش فکر می کنید ولی زیر قولتون زدید ،من همه چی یادمه، ولی شما یادتون رفته.گفتید چون فریبا جون هست میاد دنبالتون. اصلا دیگه فکرم نکردید ببینید می تونم یا نه‌، ولی به داداش اجازه دادید. فرق من با داداشم چیه ؟! »

کوچیک تر که بود وقتی کار بدی می کرد خیلی سخت عذرخواهی می کرد.هزار جور آسمون ریسمون می بافت که کارشو توجیه کنه.یعنی باید خودمونو می کشتیم تا بهش حالی کنیم اصلا اشتباهی کرده و یه ببخشید ازش بشنویم.ولی بلاخره تو همون برخورد اول توجیه میشد و بلاخره عذرخواهی می کرد، ولی الان دیگه از بهانه هاش به همین راحتیا کوتاه نمیاد. حتی اگه تنبیه شه.

اسم این کاراشم گذاشتم «چالش رو حرف بابا حرف زدن ». دیگه تقریبا مطمئن شدم عرفان این چالش و برای خودش درست کرده و هر چند وقت یه بار خودشو در معرضش قرار میده که ببینه اگه رو حرف بابا حرف بزنه مثلا چی میشه؟ دنیا چه شکلی میشه؟یا مثلا تست کنه ببینه تنبیه های بابا تا کجا می تونه پیش بره؟چون اونقد باهوش هست که بدونه با همچین کار احمقانه ای بابا راضی نمیشه که هیچی، چهارتا چیز دیگه ام از دست میده.مطمئنم که می دونه.
خلاصه بابا هم دیگه هر چی خودداری کرده بود و تلاش کرده بود ولوم صداشو نرمال نگه داره این حرفا براش حکم جرقه واسه بنزین و داشت و دیگه منفجر شد و داد زد : «فرقت اینکه که اگه همین الان به داداش بگم از فردا حق نداره تنهایی بره دانشگاه، فقط میگه چشم بابا برعکس تو که با این کارای خطرناک و احمقانه ات آخرش‌ یه بلایی سر خودت و بقیه میاری. بجنب وسایل نقاشی رو بیار ببینم.دیگه ام صداتو نشنوم عرفان.حتی یه کلمه.»
بابا اونقد صداش بالا رفته بود که زهرا رو کشوند بالا، وقتی اومد بالا و منو رو پله ها دید اومد کنارم نشست ولی هیچی نگفت.
همون لحظه بابا عصبانی درو باز کرد و با ست نقاشی اومد بیرون و قبل از اینکه در و ببنده گفت :«بیرون این اتاقم نبینمت امروز»
بابا داشت میرفت سمت اتاق طاها که زهرا با قیافه جدی بلند شد و بدون اینکه به بابا نگاه کنه از کنارش رد شد و رفت تو اتاق عرفان و در و بست و صداش اومد که داشت عرفان و دلداری میداد.سر همینم بابا یه کم مکث کرد که گوش بده. داشت می گفت:«داداش عرفان گریه نکن دیگه.تو گریه کنی منم گریه ام میگیره ها. من به عمو میگم وسایل نقاشیتو پس بده. عمو خیلی مهربونه پس میده »
اون لحظه بابا چشماش برق زد و یه لحظه لبخند رو لبش نشست .قشنگ معلوم بود داشت قند تو دلش آب میشد از حرفای زهرا.

همیشه شنیده بودم که می گفتن دختر رحمت ولی هیچوقت درک نمی کردم. با وجود زهرا ولی دارم می فهمم کم کم :) هیچی تو اون لحظه نمی تونست اون عصبانیت بابا رو به لبخند تبدیل کنه جز مهربونی و شیرین زبونی یه دختر.
بابا که چشماش از حالت قلبی به حالت عادی برگشت بلاخره متوجه حضور من شد و گفت:«تو از کی اینجایی؟»
با خنده گفتم :«از همون اولش»
بابا گفت :«می بینی امیر؟ سر نمازات واسم دعا کن .سه برابر نیاز دارم.»
گفتم :«سه برابر چرا بابا؟ زهرا که عشقه.»
بابا گفت:«نشنیدی مگه؟ که عشق آسان نمود اول ؟....»

**+اینکه بابا گفت اگه همین الان بهم بگه از فردا حق ندارم تنها برم دانشگاه فقط میگم چشم تعریف بود؟!!قطعا که تعریف بوده ولی..آیا تعریف مناسبی برای یک فرد ۱۹ ساله ست؟! بعید می دونم:)) خدایی قبل از چشم اول دلیلشو می پرسم بعد میگم چشم:))
**

۲مهر


نظرات

bismuth ۱۴۰۵/۰۴/۰۷

وای، عرفان عالیه😭😂

پاسخ:

:)


bismuth ۱۴۰۵/۰۴/۰۷

کنجکاوم بدونم که آیا فقط عرفان تنبیه شد؟ طاها تنبیه نشد؟ زهرا هم خیلی دوست‌ داشتنی هست:))

پاسخ:

چرا طاها هم تنبیه شد ولی نه اندازه عرفان. چون مغز متفکر همیشه عرفان:)


برای ارسال نظر باید وارد شوید.