۲۲ تیر، روز میلاد امام رضای مهربون، تو صحن و سرای باصفاش بابا با فریبا خانم، همسر عمو کوروش مرحوم ازدواج کرد و خانوادمون رسماً شش نفره شد.
این تصمیم بزرگ و سختی برای همه مون بود ، برای رسیدن بهش سختی هایی هم پشت سر گذاشتیم . مخصوصا بابا و فریبا خانم، ولی نهایتا با لطف خدا و همکاری بچه ها بلاخره اتفاق افتاد.
اگه میگم بچه ها منظورم این نیست که برای من آسون بوده و هست.قطعا نه ، ولی برای بچه ها، این قضیه چالش خیلی بزرگتری بود و هست هنوزم.و احتمالا خواهد بود در آینده.
چند روز قبل از اینکه بابا و فریبا خانم برای عقد برن مشهد، بابا من و عرفان و صدا کرد تا درباره اتاق ها و اینکه کدوم اتاق ها رو به زهرا و طاها بدیم باهامون مشورت کنه و با هم تصمیم بگیریم.
البته بابا قبلش با من صحبت کرده بود و منم قبول کرده بودم. چون بزرگترین و در واقع تنها تغییر، مربوط به من میشد ولی میخواست عمومی هم مطرح شه که عرفان فکر نکنه تو تصمیمات شرکتش نمی دیم .
دلیل اینم که بابا از قبل به من گفته بود و تائید گرفته بود این بود که وقتی جلوی عرفان موضوع رو مطرح می کنه من بدون لحظه ای مکث و فکر، موافقت خودمو اعلام کنم که راهی برای احیانا اعتراض و مخالفت و اداهای اینچنینی عرفان بسته شه ، ولی خب عرفان ثابت کرده اگه بخواد تو قضیه ای بهانه بیاره و اذیت کنه کاری به واکنش داداش بزرگترش نداره.
بابا برای شروع گفت که نهایت تا یک ماه دیگه طاها و زهرا و مامانشون قرار اسباب کشی کنن و دیگه باهم زندگی کنیم و گفت که باید تصمیم بگیریم هر اتاق مال کی باشه.
اما تا بابا اومد ادامه بده و گفت به نظر من....
عرفان سریع با هیجان گفت:« من بگم من بگم؟»
بابا هم گفت:« بگو پسرم.»
یه چند لحظه فک کرد و گفت: «به نظرم اتاق مهمونو بدیم به زهرا، طاها هم که میاد تو اتاق من. شما هم می تونید اتاقتونو بدید به زن عمو خودتون برید اتاق زیر شیروونی.البته زن عمو هم می تونه بره اتاق زیر شیروونی چون اونجا خیلی خوب و بزرگه ولی گفتم شاید شما بگید زشته واسه همین گفتم واسه شما باشه.»
بعدم با یه لبخند گل و گشاد به من و بابا زل زده بود و منتظر تعریف و تمجید از پیشنهادات طلاییش بود.
منم بدجوری خندم گرفته بود و منتظر بودم ببینم بابا چطوری قرار گفتگو رو به سمت قرار خودمون منحرف کنه. چون از جمله "طاها هم که میاد تو اتاق من" اش مشخص بود حداقل این یه مورد براش قطعیت داره و بابا کار سختی در پیش داره.
اما بابا فقط گفت :«فریبا جون دیگه؟»
عرفانم اون لحظه منظور بابا رو نفهمید. گفت :« فریبا جون چی؟»
بابا هم گفت:« منظورت از زن عمو ، فریبا جون بود دیگه.»
عرفانم تازه یادش اومد قرار بوده دیگه به جای زن عمو بگه فریبا جون ولی باز فراموش کرده واسه همین گفت :« آره آره منظورم فریباجون بود.حواسم نبود.»
بابا هم گفت: «به نظر منم اتاق مهمون برای زهرا خیلی خوبه ولی اصلا لازم نیست تو و طاها اتاق شریکی داشته باشید. امیر می تونه بره اتاق زیر شیروونی، طاها هم بره اتاق امیر.اینطوری بهتر نیست ؟»
خواستم حرف بابا رو تائید کنم، بلکه کمکی کرده باشم ولی تا اومدم بگم آره...باز پرید وسط حرف و ایندفعه با قیافه در هم گفت:« پس زن عمو چی؟»
بابا هم ایندفعه فقط نگاش کرد.
عرفانم سریع گفت: «یعنی فریبا جون چی؟»
بابا گفت:« فریبا می تونه از اتاق من استفاده کنه. شما نگران این موضوع نباش.»
ولی ظاهرا عرفان نگران بود.خیلی هم نگران بود.البته نه نگران فریبا خانم، نگران جدایی خودشو و طاها.واسه همین باز گفت: «ولی زشت که بابا اتاق شما خیلی هم بزرگ نیست. فریباجون اذیت میشن.باور کنید اشکالی نداره طاها بیاد پیش من.جا میشیم. داداشم مجبور نمیشه اتاقشو عوض کنه.نه داداش؟»
و من از ته دل خوشحال شدم که بلاخره یادش اومد منم اونجا نشستم و اجازه صحبت کردن بهم داد.
گفتم:« نه داداشی منم با بابا موافقم. من میرم اتاق شیروونی که طاها هم اتاق خودشو داشته باشه.»
وقتی اینو گفتم دیگه فهمید جلسه اونجوری که توقع داشت پیش نمیره و رفت تو فاز استدلال های عرفانی :))
گفت :«داداش واقعا می خوای بری اتاق زیر شیروونی؟ اونجا خیلی ترسناکه ، تازه اصلا اتاق نیسکه.انباری.»
ایندفعه بابا نذاشت شروع کنم و گفت:« عرفان الان نگفتی من یا فریبا بریم اتاق زیرشیروونی چون خیلی خوب و بزرگه؟!!! الان چی شد که میگی اونجا اصلا اتاق نیست و انباری؟!»
گفت:« خب حواسم نبود.نمیشه داداشم تو انباری باشه که بابا.اگه طاها بیاد اتاق من ،داداش دیگه مجبور نمیشه بره تو انباری.فریباجونم که میاد اتاق شما. اینجوری هیچکی مجبور نمیشه بره تو انباری. ها بابا؟»
بابا گفت: «عرفان اینقد به اتاق داداش نگو انباری. اونجا اتاق زیر شیروونه.خیلی هم اتاق خوب و بزرگیه. مگه نه امیر؟»
منم گفتم: «آره اصلا من اون اتاق و از اتاق خودم بیشتر دوست دارم. خیلی بهتر و بزرگ تره.»
اینو که گفتم دیگه واقعا عصبی شد و چون دیگه نمی دونست چه بهانه ای بگیره با حرص گفت :« الان همه اتاقشون جدید میشه جز من. این عدالته؟»
بابا گفت :« پسرم ناراحتی نداره که .هنوز تصمیم نهایی رو نگرفتیم که،داریم با هم حرف میزنیم که بتونیم بهترین تصمیم و بگیریم...»
من اولش فک کردم که بابا چرا داره یه جوری حرف میزنه که انگار هر چی تا الان گفتیم قابل تغییر و عرفان و بی خود امیدوار می کنه ولی بعد گفت: «اگه دوست داری اتاقت عوض بشه الان می تونی انتخاب کنی. بین اتاق الان داداش امیر و اتاق مهمون و اتاق زیرشیروونی هر کدوم و خواستی می تونی انتخاب کنی.فقط باید همین الان تصمیمتو بهم بگی.»
ناراحت سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت. من و بابا یک دقیقه منتظر موندیم و فک کردیم داره فکر میکنه ولی اصلا سرشو بالا نمیاورد.
بابا بالاخره گفت:« چی شد پسرم؟ تصمیم گرفتی؟»
خیلی آروم و ناراحت سرشو آورد بالا و به زور گفت: «بابا...آخه....»
بابا گفت: «جانم بابا؟ چی شده؟ از چی ناراحتی؟»
گفت :« هیچی..»
بابا گفت: «پس اتاقتو انتخاب کن.»
با صدای خیلی یواش و زیر لبی گفت: «نمیخوام عوض کنم.همون اتاق خودم خوبه.»
بابا هم گفت خب پس اتاق همه مشخص شد و بعدم گفت با هم کمک می کنیم که وسایلمو ببرم اتاق جدید و اتاق قبلیمو برای طاها آماده کنیم.
حرفای بابا که تموم شد ،عرفان فقط با سر تایید کرد و بلند شد رفت بالا.
عرفان که رفت بابا گفت : «فک کنم فعلا داستان داریم باهاش..تازه اون دو تا موندن.»
بابا حدس زده بود که طاها و زهرا هم ممکنه واسه خودشون نظراتی داشته باشن و باید خودمون رو برای دور جدیدی از بحث های این چنینی آماده می کردیم.حدس بیراهی هم نبود. آخه علاوه بر دهه هشتادیا دهه نودیا هم واقعا بدجور صاحب نظرن!!! ولی خب اینجوری نشد. طاها و زهرا از این لحاظا اصلا شبیه عرفان نیستن.شایدم چون هنوز اونطور که باید به عنوان یه خانواده که باهم زندگی میکنیم، باهامون راحت نیستن چیزی نگفتن ولی هر چی هست خداروشکر که فعلا از اتاقاشون راضی هستن.
اما اون روز، وقت خواب عرفان دوباره اومد پیشم.خیلی پکر بود و با دلخوری گفت:« داداش چرا نمیشه من و طاها تو یه اتاق باشیم؟»
گفتم:« داداشی همه بچه ها دوست دارن اتاق شخصی داشته باشن بعد تو الان ناراحتی که نمی تونی با طاها اتاق مشترک داشته باشی؟ اتاق شخصی که راحتتره.مطمنم طاها هم دوست داره اتاق شخصی داشته باشه داداش.»
گفت: «نه دوست نداره.الان طاها هم بدونه خیلی ناراحت میشه.ما فکر می کردیم قرار دیگه همش پیش هم باشیم.»
دیگه اینو گفت معلوم شد نشستن واسه خودشون کلی رویا پردازی کردن و نقشه چیدن واسه شیطنتای مشترکشون...
گفتم :«داداش خب بازم قرار پیش هم باشید.همه مون دیگه قرار پیش هم باشیم. وقتی تو یه خونه زندگی کنیم همش با همیم دیگه.مگه حتما باید تو یه اتاق باشیم که پیش هم باشیم؟»
اینا رو گفتم ولی انگار نمی شنید..تو فکر بود و کم کم اشک تو چشمشاش جمع شده بود و با غصه گفت: «من و طاها که پیش هم نیستیم تو هم که میخوای از پیشم بری..داداش نمیشه حداقل تو نری؟ بگو من اونجارو دوست ندارم. بابا و فریباجون برن اون بالا.»
یه جوری می گفت "میخوای بری" و "برن اون بالا"، انگار اتاق زیر شیروونی کجا بود؟!! فقط سه تا پله بالاتر از بقیه اتاق خواب هاست.فقط سه تا پله!!!
کوچیکتر که بود ، کار به این مرحله می رسید، دیگه بغضش می شکست و بیچاره می شدیم تا آرومش کنیم ولی خب دیگه بزرگ شده و به این راحتی اجازه نمیده اشکش سراریز شه.
بازوشو گرفتم کشیدم که بیاد رو زانوم بشینه و گفتم: «داداش اصلا بیا فعلا درباره اش فک نکنیم.حالا هنوز مونده تا طاها اینا بیان اینجا. بعدشم که اومدن یه مدت همینجوری که بابا گفت می مونیم ،بعد اگر من اتاقمو دوست نداشتم یا تو و طاها دیدید خیلی از هم دورید یا حتی زهرا اتاقشو دوست نداشت، بعدش بازم مثل امروز با بابا حرف می زنیم که اتاقارو تغییر بدیم. ها؟ از الان واسه چی فکر و خیال کنیم غصه بخوریم؟!!!»
از بچگی همینجوری بود، زیاد فکر می کرد.خیلی زیاد.این یکی خصلتش ولی با بزرگتر شدنش قطعا بیشتر شده و میشه!!
انگار یه کم خیالش راحت شد.هنوز قیافه اش ناراحت بود ولی یه لبخند نازک رو لبش نشست و گفت:«داداش پس بعدا به بابا میگیم.»
گفتم:« آره داداش میگیم.»