اولین دعوا

دو هفته از اومدن فریبا خانم و بچه ها به خونمون گذشته بود که اولین دعوای بچه ها اتفاق افتاد.
البته خدارو شکر می کنم که این مواقع مجبور نمیشم دخالت کنم چون اگر بابا هم نباشه حتماً فریبا خانم هست و خودش رسیدگی می کنه. البته بهتره بگم اکثر مواقع.چون هر چیزی استثنایی هم داره.

اون روز تو اتاقم داشتم رو پروژه دانشگاه کار می کردم که صدای اعتراض زهرا رو شنیدم که داشت بلند می گفت: «طاها اذیت نکن میگم منم بلدم پسرونه نیست» و چند ثانیه بعد با گریه رفت پایین ،درحالی که مامانش و صدا می کرد.

چند دقیقه ای آرامش خوبی برقرار شد و من دوباره مشغول کارم شده بودم که ایندفعه صدای عرفان بلند شد که گفت:«نخیر خواهر منم هست بابا گفت زهرا دیگه خواهر منم هست»
با شنیدن این جمله ناخودآگاه دلشوره گرفتم.فکر اینکه دعواهاشون از این به بعد ممکنه سر روابط جدیدی که با هم پیدا کردیمم باشه بدجور نگرانم کرد.
وقتی سر و صداشون بالا گرفت و شنیدم که زهرا هی میگفت نکنید نکنید، فهمیدم درگیر شدن و ناخودآگاه بلند شدم که برم جداشون کنم ولی هنوز به در نرسیده صدای فریبا خانم و شنیدم که اومد بالا و دیگه ساکت شدن.
منم دیگه بیرون نرفتم.
فریبا خانم در حرکت اول بهشون تذکر داد که دعوا اصلا کار خوبی نیست بعدم ازشون پرسید سر چی دعواشون شده؟
عرفانم زودتر از بقیه گفت:« طاها نمی‌ذاره زهرا بازی کنه همش اذیتش می کنه»
طاها هم عصبانی گفت:« به تو چه خواهر خودمه »
فریبا خانم گفت:«طاهاااا، این طرز حرف زدن و می دونی مامان دوست ندارم. برای چی نمی ذاری آبجی بازی کنه؟ »
طاها هم با التماس گفت:« خب آخه آبجی خوب بلد نیست بنویسه بازی رو خراب می کنه»
زهرا هم فوری گفت :«خیلی هم بلدم بنویسم از تو بهتر می نویسم فقط یواش می نویسم»
فریبا خانم گفت:«طاها اجازه بده آبجی هم بازی کنه دیگه.تو داداش بزرگتری اگه یواش می نویسه باید کمکش کنی مثل عرفان.نه اینکه تو بازی راش ندی. »
آخرشم گفت که اگر می تونن بدون دعوا با هم بازی کنن که خیلی عالیه ولی اگر فکر می کنن بازم دعواشون میشه هر کی بره اتاق خودش و تنهایی خودشو سرگرم کنه.
فقط صدای عرفان اومد که قول داد و باعث شد فریبا خانم بره پایین چون امیدوار بود طاها سر عقل اومده باشه و خداروشکر امیدش ناامید نشد و اون روز و دیگه بدون دعوا با هم بازی کردن.

ولی چند روز بعد که اتفاقا علاوه بر بابا، فریبا خانم هم خونه نبود و این سه تا رو سپرده بود به من ، صدای سر صدا از پایین شنیدم و با دو خودمو رسوندم پایین ، تو مسیر رسیدن بهشون ،دیدم که عرفان ،طاها رو با تمام قدرت کشید عقب و طاها پرت شد زمین.
طاها با حرص بلند شد و به عرفان حمله کرد و شروع به زدن کرد‌. تا بهشون برسم و جداشون کنم عرفان چندتایی کتک خورده بود.تمام مدت هم صدای پس زمینه، صدای گریه زهرا بود که رو زمین نشسته بود و گریه می کرد.
بازوی دو تاشونو گرفتم و گفتم:«چه خبره ؟ واسه چی دعوا می کنید؟ »
عرفانم عصبانی گفت:«داداش، طاها ،زهرا رو میزنه»
طاها هم گفت:«به تو چه دوست دارم خواهرمو بزنم.»
گفتم:«طاها؟!!!! ببین آبجی داره گریه می کنه؟! هیچوقت نباید بزنیش.»
بعدم رفتم سمت زهرا و کنارش نشستم شروع کردم موهاشو ناز کردن.
همونطور که نازش می کردم گفتم:«طاها آبجی گناه داره.چرا می زنیش؟ می دونی چقدر کار بدیه؟»
گفت:«داداش امیر آخه بازی رو خراب کرد.صفحه رو زد بهم ریخت همش از این کارا می کنه.»
زهرا هم صورتشو برگردوند سمت طاها و با عصبانیت و گریه گقت:«واسه اینکه تو همش تقلب می کنی مهره ات یه جای دیگه بود الکی می‌ذاری جای دیگه خودت بازی رو خراب می کنی»
طاها هم گفت:«دروغ نگو»
گفتم:«طاها هر چی ام بشه بازم نباید آبجی رو بزنی.باشه؟! »
طاها گفت:«خب چرا به اون نمیگی بازی رو خراب نکنه»
گفتم:«چرا به زهرا هم میگم. زهرا جان تو هم هر چی شد صفحه بازی رو بهم نریز باشه؟ ولی تو هم نباید آبجی رو بزنی هر چی ام بشه.»
زهرا گفت:«خب بهش بگو تقلب نکنه‌.اون تقلب کرد منم دوست نداشتم دیگه بازی کنم.»
گفتم:«طاها تو هم دیگه تقلب نکن باشه‌؟»
طاها هم یهو عصبانی شد گفت:«من کی تقلب کردم همش دروغ میگه»
وااای دیگه داشتم دیوونه می شدم از دستشون که عرفان یهو گفت:«چرا، تقلب کردی، زهرا راس میگه»
طاها هم یهو آمپر چسبوند و دوباره پرید به عرفان و من باز سریع رفتم وسطشون و گفتم بسه.
عرفانم گفت:«منکه اصلا دیگه با تو بازی نمی کنم. تو متقلبی.»
گفتم:«عرفان نگفتم بسه؟!»
میدید طاها آماده دعواستا، باز حرفهای تحریک آمیز میزد.
طاها هم گفت:«خودتی»
دیگه کلافه شدم و گفتم «اگر نمیخواید آشتی کنید و همش قرار دعوا کنید هر کی بره اتاق خودش که پیش هم نباشید.»
عرفانم خیلی بهش برخورد.درسته بزرگ شده ولی هنوز برای درک بعضی حرفا بچه ست. نفهمید منظورم با اون نیست و اینجوری میگم که طاها بره اتاقش که شر بخوابه.
گفت «داداش من و زهرا که دعوا نکردیم.چرا اینجوری میگی.»
با خودم گفتم بعداً باید یه جلسه توجیهی براش بذارم ولی اون لحظه تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که بدون اینکه زهرا و طاها ببینن سرمو برگردونم سمتشو یه چشمک بهش بزنم و امیدوار باشم اونقد باهوش باشه که اون لحظه کوتاه بیاد و خب ، به هوشش بیخود امیدوار نبودم.چون بلافاصله گفت:«منکه اصلا دیگه حوصله ام ندارم میرم‌»
بعدم رفت بالا و چند ثانیه بعد زهرا هم پشت سرش رفت بالا.
ولی طاها گفت من که می‌خوام تلویزیون ببینم و رفت سمت هال و منم دیگه برگشتم اتاقم. ولی سی ثانیه نشد که عرفان اومد پیشم‌‌.
گفت:«داداش وقت داری یه دقیقه یه چیزی بگم.»
گفتم:«آره داداش اتفاقا خودمم باهات کار داشتم.»
گفت:«چیکار؟»
گفتم:«حالا تو اول حرفتو بگو بعد من میگم.»
خییییلی ناراحت گفت:«داداش ، بابا خودش گفت چون با فریباجون ازدواج کرده دیگه ما همه خواهر برادریم مگه نگفت؟»
گفتم:«چرا گفت.»
گفت:«ولی طاها همش میگه زهرا خواهر خودمه. داداش من خیلی ناراحت میشم اینجوری میگه.هر چی ام میگم باز میگه خواهر خودمه.گوش نمیده.واسه همین میخواستم به بابا بگم که طاها همش اینو میگه و زهرا رو میزنه ولی می ترسم بابا دعواش کنه.»
قبل از اینکه چیزی بگم بعد از چند ثانیه مکث خودش گفت:«ولی دادش بابا هیچوقت طاها رو دعوا نمی کنه نه؟ بابا ، طاها و زهرا رو خیلی دوست داره هیچوقت دعواشون نمی کنه.»
خیلی بهش افتخار کردم که به خاطر نگرانیش میخواست از ناراحتی خودش بگذره و چیزی نگه. و خیلی غصه خوردم که هنوز بعضی برخورد های اشتباه بابا، بعد از مرگ عمو کوروش اونقد تو ذهنش پر رنگه که همچین حرفی میزنه، واسه همین وظیفه ام دونستم از فکر اشتباهی که داشت درش بیارم.
گفتم:« آره داداشی بابا طاها و زهرا رو خیلی دوست داره ولی وقتی گفته ما همه خواهر برادریم یعنی همونطوری که من و تو رو خیلی دوست داره، ولی اگر لازم بشه دعوامونم می کنه، طاها و زهرا هم اگر یه روزی لازم بشه ممکنه دعوا هم بکنه.»
تو فکر رفت ولی من ادامه دادم :«ولی فکر نکنم بابا برای همچین چیزی طاها رو دعوا کنه. باهاش حرف میزنه که از اشتباه دربیاد و یادش بیاد که دیگه ما همه خواهر برادریم.»
از قیافه اش معلوم بود حالش بهتره.اثری از اون غمی که وقتی اومد تو اتاق، تو صورتش موج میزد نبود.
یه کم بعد گفت: «داداش با من چیکار داشتی؟ میخواستی چی بگی؟»
منم خواستم توجیهش کنم که چرا اون حرف و زدم و فقط میخواستم طاها نیادپیشتون که دعوا تموم بشه ولی نیاز به توضیح بیشتر نداشت چون سریع با خنده گفت:«نمیخواد بگی داداش خودم دیگه فهمیدم.فریباجونم اوندفعه همینو گفت من ناراحت شدم ولی فک کنم اونم منظورش همین بود.»
گفتم:« آفرین داداش باهوش خودم.»
عرفان بلاخره با بابا حرف زد و مشخص شد مشکل اصلی که باید حل شه کتک زدنای طاهاست.طاها هیچوقت هیچ مشکلی با شریک شدن خواهرش با من و عرفان نداشته و نداره چون ما همیشه به زهرا می گیم آبجی و حتی یکبارم نشده طاها اعتراضی کنه یا موضعی بگیره.طاها و زهرا هم همیشه منو داداش امیر صدا می کنن که همه اینا یعنی ما واقعا برای همدیگه خواهر برادریم ولی مشکل وقتی ظاهر میشه که طاها طبق عادت بد همیشه اش وقتی با زهرا دعواش میشه، میخواد کتکشم بزنه ولی عرفان جلوشو میگیره و همین باعث میشه طاها ،فقط اون لحظه دلش بخواد رابطه قبلی خودشو و خواهرش بهم نخوره و کسی دخالتی نکنه .واسه همین اون حرف و میزنه. هیچ قصد و منظوری دیگه ای هم از حرفش نداره.

بابا در این راستا خیلی تلاش کرده. خیلی با طاها حرف زده و همچنان هم ادامه داره ولی خب هنوز موفق نشده این عادت زشت و از سر طاها بندازه.احتمالا به زودی مجبور شه یه کم جدی تر برخورد کنه.


نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.

برای ارسال نظر باید وارد شوید.