سر آشپز عرفان

قبل از اینکه با زن و بچه های عموی مرحومم یه خانواده بشیم، عرفان هروقت با بچه های عمو بود،یهو خیلی بزرگتر از همیشه اش رفتار می کرد.
چون بزرگتر از اون دوتاست، سعی می کرد بزرگی کنه و سر همین کنار اونا کلا شیطنتاش کمتر میشد.
الانم که دیگه همش با هم ان عرفان اکثراً در حال کنترل طاهاست و جلوی خیلی از شیطنتاشو میگیره ، البته به غیر از وقتایی که نوبت چالش رو حرف بابا حرف زدن خودش برسه.ماهی یکی دوبار سهمیه داره.
عرفان علاوه بر نقاشی به آشپزی هم خیلی علاقه پیدا کرده چند وقتیه. قبل ازدواج بابا ،موقع آشپزی همش تو آشپزخونه پیش بابا بود و کمکش می کرد، گاهی هم غذاهای جدید و ابتکاری درست می کردن و خلاصه کلی بهش خوش می گذشت ولی بعد ازدواج که بابا دیگه خیلی کمتر آشپزی می کنه، پای عرفانم از آشپزخونه عملا بریده شده.
چندباری شنیدم که فریبا خانم موقع آشپزی به عرفان پیشنهاد داد که بیاد کمکشو با هم آشپزی کنن ولی خب عرفان همیشه رد کرده. حتماً بابا از فریبا خانم خواسته چون می دونه عرفان چقدر آشپزی دوست داره ، ولی عرفان بازم فقط وقتایی که بابا خودش آشپزی کنه می‌ره پیشش.
حالا چند وقت پیش، یه شب آخرای شام فریبا خانم از یخچال یه کیک شکلاتی با تزئین اسمارتیز آورد و گفت:«بفرمایید اینم دسر، دستپخت پسرا»
من که باور نمی کردم کار اون دوتا فسقلی باشه اونقد که ظاهرش خوب بود. وقتی ام چشیدم دیگه مطمئن شدم کار فریبا خانمه و اون دوتا فقط دستیاری کردن .
ولی وقتی بابا گفت :«به به پسرای آشپز هنرمند، چقدرم خوشگله ،ببینم اندازه خوشگلیش خوشمزه ست هست یا نه؟!» طاها با ذوق گفت:«عمو خودمون دوتا درست کردیما، تنهایی»
عرفانم همون لحظه یکی زد به پهلوی طاها.طاها هم بلند گفت:«عه چرا میزنی؟! »
بابا عصبی چند ثانیه به عرفان نگاه کرد و عرفانم فقط سرشو انداخت پایین.
فریبا خانم گفت:«از بیرون اومدم دیدم دیگه کیکشون آماده ست. ولی قول دادن از دفعه دیگه قسمت پخت و پزش و اجازه بدن من کمک کنم.مگه نه عرفان جان؟»
عرفانم زیر لب یواش گفت بله.
زهرا هم گفت:«دفعه دیگه باید منم باشما.خیلی بدجنسید خودتون درست کردید.»
با اینکه فریبا خانم هم تایید کرده بود کار اون نیست اصلا نمی تونستم باور کنم یه بچه ده ساله بتونه کیک بپزه‌.اونم اینقققد خوب!!!
گفتم:«چققد عالیه عرفان؟! اصلا فوق العاده ست.دلم میخواد کل اش و بخورم.یه کم بزرگتر درست می کردی »
عرفانم سرخ شده بود از ذوق و خجالت .سرشو بلند کرد گفت:«داداش آرد کم داشتیم دفعه دیگه بزرگشو درست می کنم.»
طاها هم با اعتراض گفت:«منم کمک کردم چرا فقط میگی عرفان؟!!»
با لبخند گفتم :«دست تو هم درد نکنه عاااالی درست کردی حرف ندارید»
بعدم بهشون لایک نشون دادم ولی سرمو که چرخوندم دیدم بابا داره بد نگام میکنه، یهو نیشم بسته شد.
گفتم:«بایا شمایه کم بخورید!!!اصلا نمیشه تعریف نکرد!!!باور کنید!!!خیلی خوبه!!!جدی میگم!!»
بابا هم دیگه خندش گرفت و شروع کرد به خوردن.
آخرم تعریف کرد از مزه کیک و گفت ولی یادشون نره چه قولی دادن.
اما بعد از دسر که همه داشتیم می‌رفتیم جلوی تلویزیون بابا به عرفان گفت چند دقیقه باهاش بره بالا.
حدس زدم بابا میخواد قرارشونو یادآوری کنه و حدسمم درست بود چون خیلی زود با هم برگشتن پایین ، عرفانم ناراحت نبود.
ولی متاسفانه عشق عرفان به آشپزی به هیچ قول و قراری رحم نمیکنه.
فقط چند روز بعد، غروب که از دانشگاه برگشتم عطر خوش ماکارونی خونه رو پر کرده بود.
نگاه انداختم تو آشپزخونه دیدم عرفان داره ظرف می شوره، طاها هم از رو زمین داره یه چیزی جمع می کنه.
پرسیدم چیکار می کنید ولی هر دو با هم گفتن هیچی.
اون«هیچی » گفتن هماهنگم از صدتا اعتراف محکم تر بود.
پرسیدم:«طاها مامانت خونه نیست؟»
گفت:«نه با زهرا رفتن بیرون»
رفتم در قابلمه رو بردارم که مطمئن شم حدسم درسته که عرفان یهو گفت:«داداش بر ندار خراب میشه»
درش و دوباره گذاشتم و با اخم نگاش کردم .
آروم گفت:«هنوز دم نشده»
گفتم:«عرفان بازم؟!»
گفت:«داداش بابا الکی نگران.به خدا من بلدم مراقبم.»
فقط با تأسف سر تکون دادم و از کنارش رد شدم که برم اتاقم ولی سریع دستشو آب کشید اومد بازومو چسبید گفت :«داداش یه دقیقه وایسا»
بلند گفتم:«دست خیستو به من نزن ببینم»
سریع دستشو کشید و عذرخواهی کرد ولی طاها گفت:«داداش امیر چرا داد میزنی؟ مگه خیسی چیه؟ نشنیدی میگن آب روشناییه؟»
یعنی اون لحظه فقط نصیحت یه فسقل بچه رو کم داشتم که قسمت شد!!!!
عرفان گفت:«داداش تو رو خدا به بابا نگو باشه؟»
یعنی داشتم شاخ در میاوردم از حرفش.گفتم :«عرفان یعنی تو این کارارو می کنی واقعا امید داری تهش بابا نفهمه؟! من نگم، طاها چی؟! طاها نگه فریبا خانم چی؟! چی فک کردی با خودت ها؟ »
طاها گفت:«نخیرم واسه چی بگم وقتی عمو بیخودی دعوامون می کنه.به مامانمم اومد قرار بگم به عمو نگه.اگه تو نگی عمو نمی فهمه»
فقط راه افتادم رفتم بالا.واقعا از عرفان عصبانی بودم. دیگه نفهمیدم فریبا خانم که برگشت چی بهشون گفته و چه واکنشی داشته .
شب وقتی بابا صدام کرد برم شام و از اتاق رفتم بیرون دیدم یه سینی نون و پنیر دستشه و طاها رو صدا کرد و وقتی طاها از اتاقش اومد بیرون بهش گفت بره اتاق عرفان ،خودشم پشت سرش رفت تو اتاق.
کنجکاوی نذاشت برم پایین و همونجا وایسادم گوش دادم.
بابا گفت:«این شام امشبتونه.همینجام می خورید.بیرونم نمایید تا خودم بیام.»
طاها گفت:«چرا؟»
بابا گفت:«نمی دونی طاها؟! عرفان تو چی؟ تو که می‌دونی. به داداشت بگو چرا»
بابا که اومد بیرون دید همونجا وایسادم.عصبانی گفت:«امیر یک هفته گذشته از کیک پزیش؟نمی دونم چرا اینقد گستاخ.»
موقع شام حقیقتا غذا از گلوم پایین نمی‌رفت. دلم براشون کباب بود.با اینکه واقعا گستاخی کرده بودن ولی بازم به نظرم زیادی بود یه کم.
ما ماکارونی اونا رو می‌خوردیم و اونا نون پنیر!!
زهرا هم معلوم بود مثل من ناراحته.پیشم نشسته بود و گفت:« داداش امیر، دستپخت عرفان واقعا خوبه نه؟ خیلی خوب شده»
منم تایید کردم گفتم:«آره واقعا استعداد آشپزی داره»
زهرا ایندفعه یه رشته ماکارونی رو بلند کرد گفت:«عمو.نفری یه رشته براشون ببرم بخورن؟ فقط یه رشته؟ آخه اونا درست کردن نمیشه ما بخوریم اونا نخورن که.گناه دارن»
واقعا خوشحال بودم زهرا هست.داشت حرف دلمو میزد.
بابا گفت:«اونا کار خیلی خطرناک و اشتباهی کردن. زیر قولشونم زدن.باید تنبیه بشن.اصلانم گناه ندارن»
زهرا سرشو انداخت پایین و چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت:« اگر منم خونه بودم حتماً کمکشون می کردم.پس منم نباید بخورم.میرم پیش اونا.»
بابا اون لحظه باز چشماش قلبی شده بود از حرفای زهرا.طوری که اگه مثل شبای دیگه پیشش نشسته بود به احتمال ۹۰ درصد محکم ماچش می کرد، چون خودمم دوست داشتم محکم بغلش کنم از شدت مهربونی و نازیش.
یعنی به قدری مهربون این بچه که حاضر بود خودشو یه جوری شریک جرم اونا کنه که بهشون ملحق شه بلکه بابا دلش به رحم بیاد.
بعدم خواست از صندلی بره پایین ولی فریبا خانم دستشو گرفت گفت:«زهرا مامان ،تو بشین غذاتو بخور.اونا فردا میخورن ،براشون میمونه تو غصه نخور باشه مامانی؟»
زهرا یهو خوشحال شد گفت:«آره عمو؟! اجازه میدید بخورن؟»
بابا هم با لبخند و سر تایید کرد.
ولی زهرا دوباره از صندلی پرید پایین و داشت میدویید می رفت که بابا گفت:«کجا میری؟! بیا بیا اینجا !!!»
زهرا که رفت پیش بابا ، بابا دوباره گفت:«کجا میری؟ نباید بری پیششونا!!»
زهرا گفت:«چرا؟ میخواستم بهشون بگم فردا می تونن ماکارونی بخورن که یه کم خوشحال شن»
بابا گفت:«نه نه اصلا نباید بهشون بگی. امشب اصلا نباید خوشحال بشن»
زهرا ناراحت گفت:«خب چرا، کلی غصه خوردن که نون پنیر خوردن. یه کمم خوشحال شن دیگه»
بابا گفت:«چون امشب فقط باید به کار اشتباهی که کردن فکر کنن.تازه من الان میخوام‌ برم دعواشونم کنم.می دونی؟! ولی تو نباید ناراحت بشیا»
ناراحت گفت:«حالا نمیشه ایندفعه دعواشون نکنید.تو رو خدا عمو»
عمو گفت:«دخترم دفعه قبل که کیک درست کرده بودن یادته؟! دور هم نشستیم خوردیم.یادته؟» زهرا هم با سر تایید کرد
بابا گفت:«خب اوندفعه من دعواشون کردم؟!نکردم که .فقط بهشون گفتم کار اشتباهی کردن اونام قول دادن تکرار نکنن ولی الان بازم تکرار کردن. تازه عرفان خیلی قبل تر از اونم به من قول داده بود اینکار و نکنه ولی چندین بار به حرفم گوش نداده .منم دیگه مجبورم حسابی دعواش کنم.»
زهرا دیگه چیزی نگفت.ظاهراً دیگه قانع شده بود ولی هنوز ناراحت بود.
بابا دیگه تو بغلش نشوندش یه ماچش کرد گفت:«وقتی من از اتاقشون اومدم بیرون اگه خواستی می‌تونی بهشون بگی فردا قرار ماکارونی بخورن»
بلاخره لبخند رضایت رو صورتش نشست و دوباره برگشت پشت میز.
اون لحظه واقعا به بابا افتخار کردم.
از وقت و انرژی که واسه احساسات زهرا گذاشت.وقتی دید عمیقأ ناراحته.
البته خب اولین بار نبود و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود.چون کلا بابا واسه تنبیه بچه ها اول از همه باید از سد زهرا بگذره.یعنی سه برابر کالری که میسوزونه برای طاها و عرفان ، صرف قانع کردن زهرا میشه تو هر ماجرایی که پیش میاد.
ولی می بینم که چقدر عاشقانه وقت می‌ذاره. به نظرم بابا واقعاً لیاقت دختر دار شدن و داشت که خدا بهش یکی داد.
بابا وقتی رفت اتاق عرفان اول به طور مشترک دعواشون کرد که زیر قولشون زدن و واسه تنبیه اجازه ندارن این آخر هفته پلی استیشن بازی کنن.
عرفان جیک نزد ولی طاها طبق معمول اعتراضش بلند شد گفت:«آخه چرا ،چیزی نشده که، ما مواظب بودیم ،عرفان حرفه ایه»
ولی بابا نشنیده گرفت و فقط فرستادش اتاق خودش.
وقتی بابا و عرفان تنها شدن عرفان بلاخره عذرخواهی کرد.
بابا گفت:«ببخشم؟ چی رو؟ ها؟ من و مسخره کردی یا خودتو ؟»
گفت:«باور کنید مراقب...»
ولی بابا دیگه تحمل نکرد و بلند گفت:«دهنتو ببند ببینم.واضح گفتم فقط حق داری با من یا فریبا آشپزی کنی. خودت بگو چندبار گفتم ؟!!!»
گفت :«من دوست دارم با شما آشپزی کنم ولی شما همش دیر میایید دیگه نمیشه هیچوقت»
بابا گفت:«هیچوقتم نشه دلیل نمیشه همه حرفام یادت بره و تنهایی بری پای گاز. تا اطلاع ثانوی هم اصلا حق نداری دیگه آشپزی کنی. نه با من نه با فریبا نه هیچکس دیگه. عرفان ببینم یا بفهمم واسه کاری که نباید ، رفتی سمت آشپزخونه روزگارتو سیاه می کنم.دیگه اینشکلی تموم نمیشه ها.فهمیدی؟!»
دیگه با گریه گفت :«بله بابا» از صداش معلوم بود با حکم آخر بلاخره اشکش در اومده.
بابا گفت:«دستتو بده ببینم»
ولی عرفان گفت:«هیچی نشده »
بابا گفت :«عرفان خیلی دارم خودمو کنترل می کنم صدام نره بالا ها ،پس مثل آدم گوش کن وقتی یه چیزی بهت میگم»

بعد از وقت خوابشون عرفان اومد پیشم. لبریز بود از بغض و درد دل‌.
یکی از انگشتاشم باند پیچی بود.من غروب متوجه سوختگی روی دست عرفان نشده بودم.ولی ظاهراً دستشو سوزونده بود، بابا هم براش بسته بود.
وقتی اومد تو اتاق رو تختم دراز کشید و در حالی که نگاش به سقف بود با غصه گفت:«داداش بابا با قبلناش خیلی فرق کرده. دیگه مثل قبل نیست.»
می خواستم بگم باید خوشحال باشی مثل قبل نیست چون اگر بود سر این ماجرا حتما کتک می‌خوردی.
چون از بار سومم گذشته بود که تنهایی آشپزی می کرد ، خدایی چوب خطش پر شده بود.
ولی به جاش گفتم:« چرا داداش مگه چی شده؟!»
گفت:« داداش دیگه اصلا زود نمیاد خونه که وقت کنه آشپزی کنیم. روزای تعطیلم یا خونه نیستیم یا خونه ام باشیم بازم فریبا جون غذا درست میکنه بابا هم می‌ره کمکش‌. قبلاً ولی بعضی وقتا خودش تنهایی آشپزی می کرد منم می تونستم برم پیشش.»
بعد ازدواج بابا، بابا به عرفان مرتب یادآوری می کرد که از این بعد می تونه با فریبا خانم هم آشپزی کنه ،ولی عرفان بازم فقط وقتایی می رفت سراغ آشپزی که بابا آشپز بود .سر همینم ظاهراً بابا فهمیده بود تا وقتی خودش باشه عرفان هیچوقت با فریبا خانم آشپزی نمی کنه و فک کرده اگر خودشو از این ماجرا کلا کنار بکشه ،شاید علاقه زیاد عرفان به آشپزی باعث شه بلاخره راضی شه با فریبا خانم هم آشپزی کنه و همین باعث صمیمیتشون بشه ولی خب تا الان که اصلا خوب پیش نرفته بود.
به عرفان حق دادم ،کاملاً حق دادم و درکش کردم ولی باید نقشه بابا رو دنبال می کردم چون کار درست همین بود.به نفع عرفان بود زودتر با فریبا خانم صمیمی شه . برای یه بچه ده ساله سخته اینجوری همش معذب و تو رودوایسی زندگی کنه.
گفتم:«خب داداشی می تونی با فریبا خانمم آشپزی کنی. اصلا تا حالا امتحان کردی ؟!»
گفت :«داداش تو هم که مثل بابا میگی.من دوست دارم فقط با بابا آشپزی کنم. تازه اونم خیلی دوست ندارم، دوست دارم تنهایی درست کنم.آشپزی واقعی اونه. آشپزا همه کارارو خودشون می کنن ولی بابا همش می ترسه فک می کنه من بچه ام چیزیم میشه ولی الکی می ترسه داداش»
گفتم:« دستتو ببین داداش. بابا الکی نمی ترسه.»
گفت:« چیزی نشده. بابا الکی بسته.خودش خوب شده بود.»
گفتم :« ولی دور از جونت ممکنه یه بار واقعا یه چیزیت بشه. چه اشکالی داره از بابا یا فریبا خانم کمک بگیری. وقتی بابا دیگه مطمئن بشه که می تونی با فر و گاز کار کنی حتماً اجازه می ده»
با حالتی که دیگه انگار نزدیک گریه کنه گفت:« فعلا که گفت دیگه حق ندارم با هیچکسم آشپزی کنم.داداش تا اطلاع ثانوی های بابا خیلی طولانیه، معلوم نیست تا کی باید صبر کنم» بعدم اشکش ریخت و سریع با دست پاک کرد.
گفتم :« داداش اگه دوباره بری از بابا معذرت خواهی کنی و قول بدی دیگه تنهایی آشپزی نکنی مطمئنم اجازه میده با فریبا خانم آشپزی کنه.»
گفت :« نه اجازه نمیده گفت نه با خودم نه فریبا جون نه هیچکس دیگه. گفت بفهمه روزگارمو سیاه می کنه.»
گفتم:« اگر نفهمه چی ؟ اگر خیلی دلت میخواد آشپزی کنی فقط با فریبا خانم میشه.بهش میگیم به بابا نگه.»
انگار باورش نمیشد.گفت:« داداش امیر ؟!!! یعنی از بابا پنهونکاری کنیم؟ نمیشه که ! تازه فریبا جون به بابا میگه!! طاها هم به مامانش گفت به بابا نگه ولی گفت »
خودش سلطان پنهونکاریه ولی از داداش بزرگه و مثبتش توقع همچنین پیشنهادی رو نداشت.
ولی من تصمیم گرفته بودم خودم و عرفان و در معرض چالشی که همون لحظه به ذهنم رسیده بود قرار بدم و امیدوارم بودم تهش اون چیزی بشه که هممون دنبالشیم.

پیشرفت در بهبود روابط جدید خانوادگی.

۲۵ مهر


نظرات

bismuth ۱۴۰۵/۰۴/۳۰

زهرا چقدر به فکر بقیه‌ست:))) دوست دارم بدونم الان عرفان دیگه می‌تونه تنهایی آشپزی کنه یا نه؟ 😭

پاسخ:

زهرا یه دونه ست:)) آشپزی می کنه. باحضور یه ناظر


برای ارسال نظر باید وارد شوید.