راننده سرویس

این هفته واسه رسوندن بچه ها ماشین فریبا خانم کلا دست من بود.
البته این ماشین قرار بود برای من باشه ولی ازدواج بابا خیلی چیزا رو عوض کرد.بابا صلاح دید ماشین دوم خونه برای خانم خونه باشه ، جای پسر بزرگ خونه.
اگه بگم سرش ضدحال نخوردم دروغ گفتم ولی خب حق با بابا بود.اون موقع قرار بود دیگه هر روز من عرفان و ببرم مدرسه ولی الان دیگه رفت و آمد بچه ها کلا وظیفه فریبا خانم و من مسئولیتی ندارم، پس ماشینم لازم ندارم.
هر چند آرامش و راحتی که این یه هفته تو رفت و آمد به دانشگاه داشتم حسرت برانگیزبود واقعاً.

همون روز اولم بچه های دانشگاه یه شیرینی تپل پیاده ام کردن.
هر چی گفتم ماشین خودم نیست نشد از زیرش در برم. انگار این یه هفته رو با اسنپ رفت و آمد کرده باشم ، همونقد پیاده شدم.
این سه تا فسقلی هم هر روز صبح نوبتی یکیشون جلو می شینه و دوتای دیگه عقب. منو قشنگ یاد سریال تولدی دیگر میندازن.البته اونا سر جلو نشستن دعوا می کردن ولی اینا قشنگ نوبتشونو رعایت می کنن.
یعنی اول مهر زهرا رفت جلو نشست و گفت:«فردا نوبت توئه طاها»
فرداییشم طاها نشست ولی پس فرداییش که طاها و زهرا رفتن عقب نشستن عرفان همینجوری وایساده بود نگاه می کرد.فریبا خانم گفت:«پسرم بیا بشین دیگه»
ولی عرفان رفت در عقب و باز کرد با خجالت گفت:«نه نمیخواد.زهرا تو برو جلو »
ولی زهرا قبول نکرد.گفت :«نه نوبت توئه. تو باید جلو بشینی.»
طاها هم که دید عرفان از جلو نشستن انصراف داده خوشحال شد گفت:«خب پس من میرم جلو» و خواست پیاده شه ولی زهرا پشت یقه اشو گرفت کشید نذاشت گفت :«عهههه گفتم نوبت عرفانه بشین سر جات .عرفان برو دیگه»
عرفان گفت:«من همیشه عقب میشینم عادت دارم» دیگه فریبا خانم گفت:«جلو ام بشینی عادت می کنی. بیا عزیزم دیرمون میشه ها»
دیگه در عقب و بست رفت نشست جلو. البته عرفان هیچ گارد بدی نسبت به فریبا خانم نداره.از همون روز اولم نداشت. حدس میزنم اونم یه حسی مشابه حس منو تجربه می کنه. یه حس خجالت و معذب بودن. یه جورایی راحت نبودن با یکی.
حالا این هفته که زهرا مریض بود و من قرار بود بچه ها رو ببرم، روز اول طاها جلو نشست و از در پارکینگ که بیرون رفتیم ضبط و روشن کرد و صداشو تا آخر بالا برد. منم یه لحظه شوک شدم از شدت صدا ، فقط ناخودآگاه دستمو بردم کمش کردم ولی اعتراض کرد گفت:«عه داداش امیر چرا کم می کنی؟» بعدم باز تا ته برد بالا.
همزمان که داشتم باز صدارو کم می کردم، عرفانم دو تا دستاشو رو گوشاش گذاشته بود و اعتراضش بلند شد :«نکککککن کر شدییییم»
گفتم:« طاها اینقدر زیاد نمیشه گوش داد، گوشامون اذیت میشه.همینقدر خوبه»
گفت:«مامانم که هیچوقت نمیذاره. تو بذار دیگه. ضد حال نباش داداش امیر»
گفتم :«مامانتم نمیذاره چون نمیشه گوش داد.کر میشیم طاها»
ولی انگار نه انگار دو ثانیه بعد دستش باز رفت رو ولوم گفت:«نه قول میدم کر نمیشیم. فقط تا آخر این آهنگه» بعدم باز تا آخر زیاد کرد.
قبل اینکه کاری کنم یهو عرفان خودشو کشید جلو ولوم و کم کردطاها هم دستشو برد باز زیاد کنه ولی عرفان دستشو گرفت. این داد میزد دستتو بردار اون داد میزد نکن کر میشیم. تو درگیریشونم هی تنه عرفان می خورد بهم .چندبار بلند گفتم بسه.عرفان بشین عقب . ولی انگار نه انگار.ماشین و گذاشته بودن رو سرشون.دیدم دیگه نمی تونم رانندگی کنم.زدم بغل ولی اصلا نفهمیدن. همونجور درگیر بودن و صدا هی کم و زیاد میشد.
دیگه فقط بازوی عرفان و گرفتم که حواسش جمع من شه و وقتی برگشت سمت من اشاره کردم بره عقب. عرفان که رفت عقب ،صدا باز زیاد شد.دیگه با اخم ضبط و خاموش کردم ولی باز از رو نرفت با اعتراض گفت:«عه چرا خاموش کردی؟ »
گفتم :«طاها اگه با صدای معمولی گوش میدی روشن کنم اگر بخوای زیاد کنی بازم مجبور میشم خاموشش کنم.»
با اخم فقط جلوشو نگاه میکرد.
منم دوباره راه افتادم . سی ثانیه بعد دوباره ضبط و روشن کرد و ولوم و آروم آروم بالا می برد.بازم خیلی زیاد بود ولی ایندفعه تا ته زیاد نکرد و قابل تحمل بود.منم دیگه چیزی نگفتم که باز لج نکنه و قشقرق به پا نشه دوباره .به اندازه کافی دیر شده بود. ولی عرفان گفت:«طاها داداش نگفت صدای معمولی؟بازم زیاده کمش کن کر شدم.»
منم میخواستم حواسش پرت شه تا زودتر برسیم مدرسه و خلاص شم گفتم:«داداش کمربندتو بستی؟ خطرناک داداش دوباره ببند»
واسه اینکه بیاد جلو ولوم و کم کنه باز کرده بود و دیده بودم وقتی رفت عقب دیگه نبست.
متاسفانه نقشه ام نگرفت چون کمربندشو که بست باز گفت:«طاها از صدای بلند کر شدی؟ نمی شنوی؟»
طاها هم عصبانی گفت:«عه داداش امیرم دیگه چیزی نگفت پس یعنی صداش خوبه.»
دیگه فقط گاز میدادم زودتر برسم چون هر لحظه منتظر بودم باز عرفان بیاد جلو و باز همون آش و همون کاسه شه.
عرفان گفت:«داداش چیزی نگفت چون دید تو زبون نفهمی»
واای یهو خندم گرفت از حرفش. دقیق زده بود وسط خال ولی خب نباید اونجوری می گفت.چون طاها یهو قاطی کرد ولوم و تا ته زیاد کرد داد زد:«خودت زبون نفهمی اگه زبون نفهم بودم اینقد زیاد می کردم ولی نکردم که.»
عرفانم باز خودشو پرت کرد وسط و می خواست کم کنه و خداروشکر همون موقع جلوی مدرسه ترمز زدم و ماشین و خاموش کردم گفتم :«زود پیدا شید دیرتون شده زود»
دیگه سریع کیفاشونو برداشتن خداحافظی کردن .
اون روز که بابا بهم گفت یه هفته ماشین دستم باشه که بچه هارو برسونم کلی ذوق کردم چون به مخیله امم خطور نمی کرد اینقد می تونه سخت باشه!!
غروب از عرفان پرسیدم دیر رسیدن ناظم چیزی بهشون نگفته؟ اونم گفت نه چون طاها گفته ماشینمون خراب شد مجبور شدیم چند دقیقه نگه داریم.
گفتم :«عرفان دروغ؟»
با التماس گفت:«داداش من نگفتم که .طاها گفت. بعدش گفتم دروغ نگو ولی گفت مجبور بودم ناظم رامون نمیداد» عرفان از هیچی به اندازه دروغ و عواقبش وحشت نداره.برعکس طاها که متاسفانه دروغ میگه.راحتم میگه.
تصمیم گرفتم کلا همه چی رو نادیده بگیرم. نمیخواستم فک کنن همین روز اولی نتونستم از پس دوتا بچه بربیام و این همه ماجرا درست شده. ولی اگه می دونستم تهش قرار اونجوری ضایع شم حداقل با طاها حرف میزدم که دروغ نگه ،اگرم میگه یه کم خلاقیت به خرج بده.
روز دوم نوبت عرفان بود که جلو بشینه و من امیدوار بودم طاها دیگه از عقب مسخره بازی دیروز و سر ضبط در نیاره. همینم شد و با آرامش داشتیم میرفتیم سمت مدرسه که صدای پایین اومدن شیشه عقب و شنیدم . یه لحظه سرمو برگردوندم عقب که دیدم طاها دست برد کمربندشو باز کرد. دیگه باید حواسم به جلو می بود ولی گفتم:«طاها چیکار می کنی داداش؟ کمربندتو چرا باز کردی؟»
گفت :«هیچی »
دوباره که سرمو برگردونم دیدم اومده رو صندلی و سر و نیم تنه اش و از پنجره برد بیرون و رو لبه پنجره نشست!!!!
وااای یعنی دیگه فقط فرمونو پیچوندم بکشم کنار و زدم رو ترمز بلند گفتم:«طاهاااااااااا!! چیکار می کنی؟!!! بیا تو ببینم.»
ولی بدون اینکه بیاد تو از همون بیرون گفت:«عه داداش چرا وایسادی؟ برو دیگه تو رو خدا.به خدا مراقبم داداش محکم گرفتم.»
اصلا نمی دونم چرا خل شده بود. کاملا زده بود به سرش. عرفانم از بغل صندلی دستشو گرفت کشید گفت:«بیا تو دیوونه مگه داداش با تو نیست؟»
ولی انگار نه انگار.دستشو کشید بعدم محکم می کوبید رو سقف ماشین می گفت:«داداش برو داداش برو.. عرفان تو هم بیا بیرون.خیلی کیف میده»
یه نفس عمیق کشیدم که بتونم خودمو کنترل کنم و عصبانی نشم و بعد پیاده شدم ماشین و دور زدم رفتم دم پنجره ای که نشسته بود.
با آرامش گفتم:«طاها داری چیکار می کنی الان؟»
گفت:«داداش امیر خواهش می کنم.خوش میگذره فقط پنج دقیقه باشه؟ اصلا دو دقیقه؟ زود میام تو.قول میدم.»
گفتم:«طاها این کار خیلی خطرناک حتی یک دقیقه ام نمیشه اینجوری بشینی. برو تو داداش دیرتون شده ها.باز مثل دیروز دیر می رسید.»
با التماس دو تا دستاشو به هم چسبوند گفت:«تو رو خدا تو روخدا تو روخدا.سی ثانیه فقط. مامان و عمو که هیچوقت اجازه نمیدن. تا ابدم اجازه نمیدن فقط همین یه بار داداش خواهش می کنم قول میدم تا ابد دیگه نکنم باشه؟ التماس می کنم داداش»
واقعا نمی دونم چی باعث شده فک کنه من پایه دیوونه بازیاش میشم.واسه اینکه تکلیفش باهام روشن شه و بفهمه من هم تیمیش نیستم گفتم:«طاها تا تو اینجا نشستی من یه مترم دیگه نمی تونم رانندگی کنم.مدرسه تونم داره دیر میشه .چیکار کنیم؟»
سعی می کردم زبون خوشمو از دست ندم بلکه کوتاه بیاد و حل شه ولی یهو گفت:«آخ جووووووون یعنی امروز نمیریم مدرسه؟!!! هوراااا عرفان نمیریم مدرسه»
بچه پررووووو
یعنی شیطونه می گفت اون رومو بهش نشون بدما ولی خب متاسفانه انگار زودتر رفته بود سراغ عرفان و راحتم گولش زده بود چون یهو از ماشین پیاده شد شروع کرد طاها رو هول دادن و گفت:«برو تو دیگه آه مدرسه مون دیر شد ناظم گیر میده. باز زبون نفهم شدی طاها؟!!!»
این فحشم از بابا یاد گرفته.البته بابا به عنوان فحش ازش استفاده نمی کنه.موقعی به کار می بره که واقعا حس کنه یکی زبونشو نمی فهمه.ولی عرفان به شکل خیلی غلیظی به عنوان فحش استفاده می کنه که باعث میشه طاها دیوونه شه.یعنی این هفته فهمیدم به این عبارت آلرژی پیدا کرده دیگه. چون برگشت یکی محکم زد تو دست عرفان گفت:«نکن ..زبون نفهمم خودتیییییییییییییی»
من جلوی عرفان و گرفتم طاها هم دیگه رفت تو و من اون لحظه خوشحال بودم فقط. با خودم گفتم تو ماشین کتک کاری هم کنن اشکالی نداره فقط سوار شن که بریم.
ولی زهی خیال باطل.
چون طاها کیفشو برداشت عصبانی در ماشین و باز کرد داشت میرفت.
فوری بازوشو گرفتم گفتم:«کجااا؟ »
ولی با تمام قدرت خودشو می کشید که آزاد شه و داد می زد:«ولم ککککککککککککن خودم میرم نمیخوام سوار شم»
عرفانم عصبانی گفت:«داداش ولش کن بذار بره زبون نفهمو»
دیگه عصبانی بلند گفتم:«عرفااااااااااان!!!»
انگار توقع نداشت ، ناراحت گفت:« چرا سر من داد میزنی تقصیر اونه»
بهش گفتم همونجا وایسه بعدم طاها رو به زور کشیدم گوشه پیاده رو.
هی تقلا میکرد می گفت ولم کن ولی دیگه خیلی داد و بیداد نمی کرد. خدا خدا می کردم کسی توجهش جلب نشه وگرنه فک می کردن بچه دزدم !!!
دیگه جلوش رو زانو نشستم دوتا بازوشو محکم گرفتم گفتم:« طاها یه لحظه به داداش گوش بده...فقط یه لحظه.»
دیگه آروم گرفت گفتم.:«طاها الان تو تنهایی بری مدرسه بعد عمو بفهمه می دونی با من چیکار می کنه؟ تو راضی میشی عمو منو به خاطر تو دعوا کنه آره؟ تو رو دعوا نمی کنه که ، از من خیلی عصبانی میشه میگه من طاها و عرفان و سپردم به تو چرا گذاشتی تنها بره. میخوای اینجوری شه؟»
تنها راهی که دقیقه نود به ذهنم رسید این بود.اون موقع که هنوز همخونه نبودیم بار ها دیده بودم تو شیطونیای مشترکشون چقد تلاش می کرد عرفان لو نره و بابا عرفان و دعوا نکنه.می دونستم دوست نداره کسی دعوا شه.
گفت:«عمو از کجا می فهمه؟ بهش نمیگیم»
گفتم :«الان دور از جون دور ازجون یهو یه چیزیت بشه همه می فهمن. بعد الان جدا برید مدرسه معلمم می فهمه ممکنه زنگ بزنه مامانت»
یه کم فک کرد گفت:«خب می ذاری رو پنجره بشینم؟ اگه بذاری میام»
یعنی اون لحظه دلم میخواست محکم بزنم تو سرم . ولی فقط از تکنیک نفس عمیق استفاده کردم و گفتم:«طاها تو الان رو لبه پنجره بشینی بعد یه ماشین یهو بزنه بهمون پرت میشی بیرون. تو چیزیت بشه مامان و عمو منو می کشنا. طاها دوست داری دیگه داداش امیر نداشته باشی؟!!»
دیگه آخرش مجبور شدم التماس جونمو کنم،بلکه بیخیال شه!!!
بی خیالم شدا !! ولی جون به سرم کرد تا آخرین لحظه. در و که باز کردم سوار شه گفت:«من اصلا با این سوار ماشین نمیشم.»
دیگه واقعا کلافه شده بودم گفتم:«عرفان سریع بگو ببخشید که بهش گفتی زبون نفهم.»
عرفان گفت:«اونم گفت خودتی پس مساوی شدیم.»
به ساعت مچیم اشاره کردم و با التماس نگاش کردم که یعنی« تو رو خدا بگو قضیه تموم شه»
دیگه کوتاه اومد گفت:«خب باشه ببخشید.ولی جواب ناظمو خودت باید بدی تقصیر تو بود دیر شد»
طاها هم دیگه سوار شد و من به سرم زده بود همون روز از شغل شریف راننده سرویس استعفا بدم و شغل شریف پرستاری از زهرا رو برگزینم. ولی خب متاسفانه کار به استعفا نکشید چون اخراج شدم.
چون خیلی بیشتر از دیروز دیر شده بود میخواستم باهاشون برم تو ها ولی دانشگاه خودمم داشت دیر میشد واسه همین دعا کردم چیزی نشه و فقط پیاده شون کردم ولی خب، چیزی شد.
شب،بعد از اینکه بچه ها دیگه رفته بودن بخوابن بابا صدام کرد و پرسید ماشین چی شده؟ فریبا خانمم نشسته بود.
گفتم :«ماشین! هیچی.چیزی نشده.فقط امروز و دیروز یه کم بچه ها دیر رسیدن مدرسه.مدرسه چیزی گفته؟»
دیگه معلوم بود لو رفتیم. واسه همین خودمو نزدم به اون راه . فریبا خانم گفت:«آره امروز ناظمشون زنگ زد پرسید مشکل ماشینمون جدیه که هر روز خراب میشه و دیر میرسیم.»
بابا فقط نگام میکرد. منم ماجرای اون روز و دیروزشو تعریف کردم کامل.آخرشم گفتم :«شرمنده باید باهاشون میرفتم تو ولی کلاسم داشت دیر میشد. استادش خیلی اذیت می کنه»
ولی بابا طعنه وار گفت:«که کلا چیزی نفهمیم!!! نه؟»
واقعا توقع نداشتم درک نکنه چرا دوست نداشتم چیزی بگم ولی خب، ظاهرا توقع بیجایی بود. فریبا خانم که دید بابا انگار داره بهم می توپه سریع گفت:«امیر جان کاش می گفتی دیروز اینقد اذیتت کرده من دعواش می کردم »
اینو گفت ناخودآگاه اخمام رفت تو هم.میخواستم بگم دقیقا یکی از دلایلم همین بوده. چون فقط بلده دعوا کنه و با حرفاش بچه ها رو شکنجه بده.بلد نیست درست با بچه حرف بزنه قانع کنه.حرف شنوی بچه هام ازش صفره.شایدم زیر صفر.
ولی از اخمم اینجوری برداشت کرد که بخاطر اینکه اونم گفته چرا قضیه رو نگفتم و انگار موضع بابا رو تایید کرده ناراحت شدم. باز گفت:«البته مهم نیست چیزی که نشده چون اذیت شدی میگم» بعدم خودش حس کرد لازمه صحنه رو ترک کنه واسه همین چندتا استکان و پیش دستی رو برداشت رفت آشپزخونه.
منتظر بودم بابا حرفی بزنه ولی ظاهرا بابا هم منتظر من بود.ولی نمی دونستم منتظر بود چی بشنوه واقعا؟!!
گفتم:«بابا چیزی نشده بود بخوام بگم. یه شیطنت بچه گانه بود.طاها رو که می شناسید.دیگه ام حل شد»
گفت:«پسرم یه زنگ می زدی به فریبا خبر می دادی دیر رسوندیشون که وقتی از مدرسه بهش زنگ میزنن از همه جا بیخبر نباشه.وقت زیادی ام ازت نمی گرفت.درسته؟ »
گفتم:«یه جوری می گید دیر رسوندیشون انگار تقصیر من بوده.»
گفت:«من گفتم تقصیر تو بوده امیر؟ دارم میگم می تونستی بهتر اوضاع رو مدیریت کنی»
گفتم:«بابا شما زیاد سخت میگیرید.مگه چه مسئله مهمی بود که مدیریت لازم داشته باشه؟»
دیگه خوب فهمیده بودم بابا با کدوم بخش ماجرا مشکل پیدا کرده ،واسه همین زده بودم کوچه علی چپ ولی خب تو یه حرکت دستمو گرفت پرتم کرد کوچه اصلی!!
گفت:«امیر ازت توقع سانسور ندارم، با هر دلیل و بهانه ای که باشه. یه تماس سی ثانیه ای به فریبا همه چی رو حل می کرد که تو دریغ کردی.»
اگه میگفتم به ذهنم نرسید زنگ بزنم دروغ گفته بودم ،چون رسید و طبق معمول از زیرش در رفتم.با خودم فکر کرده بودم اگر مشکلی پیش بیاد خودش زنگ میزنه ازم می پرسه. به نظرم مثل ماجرای زهرا مسئله خیلی مهمی نبود که خودمو مجبور کنم، .
گفتم:«فکر نمی کردم خیلی مهم باشه.گفتم بیخود نگران میشن.ببخشید»
عذرخواهی کردم که موضوع تموم شه.البته نه اینکه عذرخواهیم الکی باشه، نه. ته دلم می دونستم حق با باباست چون اون روز اگه مخاطبم جای فریبا خانم، بابا بود حتی یک ثانیه ام تو زنگ زدن و خبر دادن تردید نمی کردم.
ولی بابا قصد نداشت تموم کنه.
گفت:«امیرجان اگه مشکلی هست می تونیم بازم حرف....»
نذاشتم بابا جمله شو تموم کنه و با لبخند سریع گفتم :«نه بابا چه مشکلی.گفتم که چی شد.»
اون لحظه انکار تنها کاری بود که می تونستم و باید می کردم.چون این قضیه چیزی نبود که با حرف زدن حل شه.قبلا یکی دوبار مفصل راجع به شکل ارتباطم با فریبا خانم با بابا حرف زده بودیم و به نظر میومد واقعا مشکلی وجود نداره ولی من هنوز مشکل دارم و می دونم هیچ کس جز خودم نمی تونه این مشکل و حل کنه.
خداروشکر دیگه ادامه نداد.فقط بعد از یه کم مکث گفت:«از فردا خودم بچه ها رو می برم.دستت درد نکنه امیر جان»
واقعا جا خوردم. گفتم:«چرا بابا؟ گفتم که حل شد.زبونشو یاد گرفتم.دیگه چیزی نمیشه»
ولی قبول نکرد و گفت ممکنه باز اذیتم کنن و خودش ببره بهتره.منم خیلی بهم بر خورد.تهش همونی شد که نمی خواستم.فکر کرد از پس دوتا بچه بر نمیام.شایدم سر همون تماس سی ثانیه ای دریغ شده بود.
ولی فقط گفتم باشه و شب بخیر گفتم و رفتم بالا.بعدم سوئیچ ماشین و گذاشتم رو جا کلیدی.
نیم ساعت بعد بابا در اتاقمو زد.با سوئیچ اومده بود.
گفت:«سوئیچ و چرا گذاشتی؟ قهر کردی امیر؟!»
گفتم:«قهر چیه بابا مگه بچه ام.گفتید بچه ها رو خودتون می برید دیگه.»
گفت :«خب معنیش میشه سوئیچ و بذار سرجاش؟ این هفته که فریبا بیرون نمیره .دستت باشه»
واقعا حالم گرفته بود و اصلا دوست نداشتم بگیرم ولی روم نشد رد کنم.فقط تشکر کردم و گرفتم.
بابا داشت می رفت گفت:«امیر جان، عرفان چشمش به توئه.رفتار تو با فریبا هزاربرابرحرفای من روش اثر میذاره.می دونستی؟»
سرمو انداختم پایین و سکوت کردم .چه مسئولیت سختی واقعا....

۱۸ مهر


نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.

برای ارسال نظر باید وارد شوید.