دیروز من و علی داشتیم تو حیاط دانشگاه به سمت ساختمون اصلی قدم میزدیم که گفت:«راستی شنیدی استاد تقوایی به رحمت خدا رفت؟!»
من یهو سر جام خشکم زد.اصلا باورم نمیشد. شوکه گفتم:«چی میگی؟!!!! کی؟! چرت نگو علی»
گفت:«چطور نشنیدی؟! همین هفته پیش. همه می دونن.»
گفتم:«یعنی تو هم می دونستی به من نگفتی؟ یا خودتم تازه فهمیدی؟؛ پس چرا اصلا اعلامیه نزدن جایی؟! ؟ بنر تسلیتی چیزی ؟! »
گفت:«خب ضایعست بنر چی بزنن؟ واسه دانشگاه افت داره.اطلاع رسانی ام کنن ؟!!»
گفتم:«چی افت داره ؟ از کی تا حالا بنر تسلیت افت داره؟! دیوونه ای علی؟!»
گفت :« خب چی بزنن؟! بنر بزنن استاد تقوایی رفت اونور دنیا، روحش شاد یادش گرامی؟! »
یعنی خدا لعنتش کنه که اینقدر بازیگر خوبی ام هست.تا آخرین جمله اشو یه جوری جدی گفت که باز چند ثانیه طول کشید بفهمم چی گفت.
دیگه فقط کیفمو بلند کردم بزنم تو سرش و گفتم:«خدا لعنتت کنه علی.روانیه مریض»
با یه حرکت دو متر ازم دور شد و بالاخره زد زیر خنده و پوکید دیگه.
گفتم:«زهرمار عوضی..دور و برم پیدات نشه که کار دستت میدم امروز. .خیلی خری علی.صد بار گفتم شوخی خرکی نکن.این چیزا شوخی بردار نیست»
همون طور که با خنده ازم دور میشد گفت:«تیک ایت ایزی داداش.رحمت خدا شامل حالش شد رفت کانادا دیگه.جدی گفتم شوخی چیه؟»
بله درست حدس زدید. این علی همون علی دوران راهنمایی و دبیرستان که تو وبلاگ قبلیم باهاش آشنا شدید. با اینکه دانش آموز خیلی تاپی هم نبود،متاسفانه نمی دونم چطوری خواب نما شد و یه شبه کنکور و طوری ترکوند که شد هم دانشگاهی و هم رشته ای من.
خلاصه که دانشگاه هم از دستش خلاص نشدم.رفیق گرمابه و گلستان که میگن یعنی این. یعنی واسه اینکه با رفیقت باشی به طور مقطعی از سلول های مغزیت نهایت استفاده رو بکنی و وقتی به نتیجه رسیدی دوباره بشی همون ابلهی که بودی!!!
هر چی ام هر ترم سعی می کنم نفهمه چه درسایی و برمیدارم که کمتر هم کلاس شیم آخرش گولم میزنه همه رو لو میدم که فرصت کنه اینجوری دیوونه بازی در بیاره.
استاد تقوایی رو دوست داشتم.واقعا آدم پری بود. عمیقأ از رفتنش ناراحت شدم. تو این یکسالی که اومدم دانشگاه دو سه تا از اساتید خوب دیگه دانشگاه هم مهاجرت کردن. خوب که فک کردم دیدم شاید علی خیلی هم بیراه نگفته. با رفتن این اساتید عملا ما اونا رو برای همیشه از دست دادیم.
بعد دانشگاه با چند تا از بچه ها رفتیم کافه و موقع برگشت واقعا حوصله شلوغی مترو رو نداشتم واسه همین با اسنپ برگشتم خونه.
جلوی در خونه که داشتم پیاده میشدم دیدم در پارکینگمون باز شد و ماشین فریبا خانم با سرعت از پارکینگ اومد بیرون.
از طرز رانندگیش معلوم بود خیلی عجله داره. وقتی رفتم تو عرفان اومد پایین و سلام کرد.پرسیدم ببینم می دونه فریبا خانم کجا رفته.
از سریع پایین اومدنش معلوم بود منم نمی پرسیدم خودش میخواست یه چیزی بگه.
گفت:«داداش هول نشیا. ولی زهرا یهو خیلی تب کرده بود.سریع رفتن دکتر.»
دو سه ساعتی گذشت ولی بر نگشتن.به نظرم واسه یه دکتر رفتن معمولی زیادی طول کشیده بود واسه همین نگران شدم.میخواستم به بابا زنگ بزنم خبر بگیرم ولی نمی دونستم اصلا خبر داره یا با زنگم قرار نگرانش کنم.البته درستش این بود به فریبا خانم زنگ بزنم ولی راستش هنوز یه کم سختمه.یعنی یه حالتیه که خیلی نمی تونم توصیف کنم. شاید یه چیزی مثل رو نشدن ، یا معذب بودن تو مکالمه های مستقیم و بدون حضور بقیه.
خلاصه از عرفان پرسیدم فرییا خانم به بابا زنگ زده اونم گفت نه و من دیگه چاره ای نداشتم.
فریبا خانم که جواب داد صداش عادی نبود. شبیه کسی که گریه کرده باشه حرف میزد.از حال زهرا پرسیدم.گفت عفونت شدید تو بدنش دیدن و بستریش کردن.
وقتی گفتم آدرس بدن که برم کمکشون گفت بابا پیششون.
اون لحظه از بابا شاکی شدم که چرا زنگ نزده خبر بده.
یکساعت بعد که بابا زنگ زد احوالی ازمون بگیره گفتم:«بابا چرا زودتر زنگ نزدید خبر بدید؟ مردم از نگرانی که»
عذرخواهی کرد و گفت حواسش پرت شده ،بعدم ازم تشکر کرد که خودم زنگ زدم به فریبا خانم و خبر گرفتم و پیشنهاد کمک دادم.
خلاصه خیلی ازم راضی بود.اونقد که فهمیدم حواس پرتیش واسه امتحان کردن من بوده.چون بابا کلا آدم حواس جمعیه مگر مصلحت نباشه.به خاطر همین حواس فوق العاده جمع هم اون احساس غیر قابل توصیف منو خوب فهمیده و دوست داره زودتر حل شه.دروغ چرا، خودمم دوست دارم حل شه.دوست ندارم اینجوری باشم.
بابا آخر شب ،تنها برگشت خونه. گفت زهرا باید امشب و بیمارستان بمونه و آنتی بیوتیک قوی بگیره تا ببینن وضعیتش تا فردا چطور میشه ولی گفت الحمدلله جدی نیست و زود خوب میشه.فریبا خانمم راضی نشده بودبابا بمونه و خودش بیاد خونه .دیگه بابا به خاطر اینکه صبح بچه ها رو ببره مدرسه برگشته بود.
امروزم خداروشکر زهرا مرخص شد.البته دکتر گفته بهتره فعلا نره مدرسه چون هنوز باید دارو مصرف کنه و بدنش ضعیفه.واسه همین این هفته به جای فریبا خانم من مسئول رسوندن عرفان و طاها ام.
۹مهر