مشکلات افتاده

از بعد از وقایع اول مهر تا همین لحظه که دارم این پست رو مخابره می کنم زهرا یک روز هم دست از تلاش برای اثبات شعر «که عشق آسان نبود اولِ»حافظ که بابا بهش اطلاق کرده بود نکشیده. یعنی یه جوری داره این شعر و بازی می کنه که خود حافظم اگه الان بود دلش واسه بابا می‌سوخت
همون روز که بابا از پیش طاها برگشت تو همون راهرو از بابا خواهش کرد عرفان و ببخشه و ست نقاشی رو بهش پس بده بابا هم با خودش برد اتاق خودش و باهاش حرف زد و من فکر می کردم ماجرا همونجا ختم شده ولی فرداییش سر شام یهو گفت:«عمو کامران، شما عرفان و بیشتر دوست دارید یا طاها رو؟! »
فریبا خانم گفت:«زهراااا.این چه سوالیه؟ غذاتو بخور مامان»
ولی ای کاش فریبا خانم اجازه میداد بابا خودش جواب بده. چون زهرا فقط یه قاشق دیگه از غذاشو خورد و گفت:« شما که عرفان و بیشتر دوست دارید چون خب بچه خودتونه!!»
بیچاره بابا انگار لقمه یه لحظه تو گلوش گیر کرد.چون سرفه اش گرفت و لیوان آب و ورداشت سر کشید.
فرریبا خانمم باز پرید وسط حرفش گفت:«زهرا خانم مامان با شما نبودم گفتم غذاتو بخور؟سر غذا حرف نمیزنن که مامان»
زهرا هم با اعتراض گفت:«عه خب چیه مگه من با عمو ام. عمو شما که عرفان و بیشتر دوست دارید پس چرا فقط به طاها گفتید پویا نبینه ولی ست نقاشی عرفان و گرفتید.تازه طاها امروزم باز پویا دید شما نبودید»
طاها هم یهو قاطی کرد از اینور سکو میخواست زهرا رو بزنه گفت :«دروغ نگو من کی دیدم داشتم از جلوی تلوزیون رد میشدم فقط»
زهرا گفت:«خودت دروغ میگی قشنگ نشستی دیدی مامان بهت گفت برو بالا گوش ندادی گفتی فقط یکی میبینم ولی صدتا دیدی»
هیچ کدومم به تذکرای فریبا خانم که هی میگفت بس کنید و ساکت باشید گوش نمیدادن.
وسط اون شلوغی یه لحظه به عرفان نگاه کردم و دلم براش سوخت.از اون حرفا درباره خودش تو جمع انگار معذب بود و خجالت کشیده بود.سرشو انداخته بود پایین و با غذاش بازی می کرد.
بابا هم بلاخره گفت:«دخترم بیا اول غذامونو تموم کنیم بعد میریم با هم حرف میزنیم باشه؟ »
گفت:«پس طاها چی؟ به اون هیچی نمیگید؟»
بابا گفت :«چرا با طاها هم حرف می زنم .الان دیگه غذا بخوریم؟ سرد شدا»
اما اگه فک کردید با دور دوم توجیهات بابا که خیلی هم طولانی تر از دور قبل بود،زهرا کوتاه اومد سخت در اشتباهید.

دیروز که از دانشگاه برگشتم عرفان خیلی خوشحال بود.یعنی کلا تو حرکات و حرف زدنش دیگه اثری ازاون ناراحتی چند روز اخیرش نبود.بهش گفتم :«چی شده داداش خیلی خوشحالی؟!!!»
اصلا چشماش برق زد. با ذوق گفت:«داداش یه دقیقه بیا» بعدم دستمو گرفت منو کشید تا اتاقم ، در و که بست گفت:«داداش فک کنم بابا میخواد بذاره فردا کلاس نقاشی ثبت نام کنم.»
گفتم:«فک کنی؟ چرا مگه چی شد؟»
گفت:«داداش صبح بابا ست نقاشی مو گذاشته بود رو میز. یعنی میخواد بذاره دیگه نه؟»
گفتم:«یعنی فقط وسایل و گذاشت رو میز رفت؟ چیزی نگفت؟»
چون همچین حرکتی از بابا بی سابقه بود. اگر بخواد ببخشه و به هر دلیلی از تنبیهش کوتاه بیاد یا تخفیف بده ،حتما قبلش یه سخنرانی کامل شامل: نصحیت و تهدید در صورت تکرار و قربون صدقه و توقعات پدرانه ای که داره، مهمون می کردش.
گفت:«نه داداش منکه ندیدم بذاره.از مدرسه اومدم رو میزم بود .حتما صبح گذاشته دیگه »
وقتی اینو گفت دیگه مطمئن شدم یه جای کار می لنگه.ولی از طرفی هم اون لحظه حدسی نداشتم که بگم کار کس دیگه ای بوده چون همه دیدیم بابا خودش ست نقاشی رو با خودش برد اتاقشو دست خودش بوده.
گفتم:«نمی دونم داداش شاید. صبر کن بابا برگرده می فهمیم. ان شالله که اجازه میده»
گفت :«حتما اجازه میده داداش .پس چرا ست نقاشیمو پس داده؟»

هر چی فک کردم به نتیجه نرسیدم بابا چرا همچین حرکتی کرده!! ولی بیشتر که برخوردهای اخیر بابا رو مرور کردم دیدم بازم کارایی کرده که تا قبل از این ازش بعید بوده. مثلا سر همین دست گل اول مهرشون. غیر ممکن بود عرفان سر همچین کاری مورد نوازش بابا قرار نگیره ولی همه چی فقط با محرومیت تموم شده بود.و فکر می کنم همش به حضور طاها و زهرا مربوطه. چون بابا هیچ رقمه نمی تونه خودشو راضی کنه که یه روزی دست رو عزیزای دل برادرش بلند کنه پس تصمیم گرفته کلا این روش تنبیه و کنار بذاره که بینشون فرقی نذاشته باشه. و این یکی از هزار و یک حسنیه که ازدواج بابا داره و من بابتش خوشحال ترین برادر روی زمینم.

دعا می کردم این ماجرا هم همینجوری که عرفان فکر می کرد جلو بره و بابا محرومیتشو پس گرفته باشه ولی خب...ماجرا یه شکل دیگه بود کلا.
شب، بعد از اینکه بچه ها دیگه خوابیده بودن آروم یکی چندتا تقه به در اتاقم زد.
جواب که دادم در یواش باز شد و عرفان یواش کله کشید تو اتاق و در گوشی گفت:«داداش میشه یه دقیقه بیام پیشت؟»
گفتم :«آره داداش چرا نمیشه بیا ببینم چی شده؟»
خیلی ناراحت بود.گفت:«داداش بابا فقط شب بخیر گفت رفت.اصلا حرفی نزد.نگفت فردا برم ثبت نام کنم.داداش اگر نمی خواست اجازه بده پس چرا وسایلمو پس داد؟ میشه تو فردا از بابا بپرسی؟ تو رو خدا داداش»
گفتم :«چرا نمیشه داداش؟ »
ساعت تازه ۱۰ بود و می دونستم بابا هنوز نخوابیده.منم کل امروز کلاس داشتم واسه همین دیگه موکولش نکردم به امروز و رفتم پایین پیشش.
با فریبا خانم جلو تلوزیون بودن. اول تردید کردم که جلوی فریبا خانم مطرح کنم ولی بعد به خودم یادآوری کردم که دیگه عضوی از خانواده ست و لازم نیست چیزی رو جلوش سانسور کنم.
وقتی ناراحتی عرفان و به بابا گفتم قشنگ شوکه شد!!
گفت:«من ست نقاشیشو پس دادم؟!!»
گفتم :«امروز خیلی خوشحال بود.گفت بابا صبح ست نقاشیمو گذاشته رو میز. »
اینو گفتم بابا دیگه تا ته ماجرا رفت.یه نفس عمیق کشید و گفت:«حتما کار زهرا بوده»
فریبا خانم قشنگ معذب شد از شنیدنش. گفت:«زهرا؟!! مگه اصلا می دونسته کجا گذاشتی؟ »
بابا گفت:«اون روز وقتی بردمش تو اتاق حرف بزنیم دید کجا گذاشتمش»
فریبا خانمم یهو اخماش رفت تو هم ،بعدم از جاش بلند شد و داشت می رفت که بابا پرسید کجا میره؟
میخواست بره سراغ زهرا ولی بابا اجازه نداد بیدارش کنه. فریبا خانم اصرار داشت که هنوز خوابش نبرده و اگرم برده باشه مهم نیست ولی بابا بلاخره آرومش کرد و گفت که چیزی نشده و بذاره برا فردا .
منم دیگه تنهاشون گذاشتم و برگشتم اتاقم.
ولی امروز غروب که از دانشگاه برگشتم وقتی داشتم میرفتم اتاقم دیدم صدای گریه زهرا خیلی آروم میاد. در اتاقش نیمه باز بود.یکی به در زدم و یواش رفتم تو.تا رفتم تو اشکاشو پاک کرد و سلام کرد.
رفتم کنارش رو تخت نشستم و گفتم:«چی شده آبجی چرا گریه می کنی؟»
با بغض گفت:«هیچی» ولی خیلی زود چشماش باز پر از اشک شد و بغضش ترکید.
گفتم :«اگه خواستی به داداش بگو چی شده.اگر دوست نداری بگی ام اشکالی نداره داداش میرم.»
چند ثانیه منتظر بودم و وقتی دیدم فقط گریه می کنه بلند شدم برم ولی دستمو گرفت، منم دوباره نشستم.
گفت :«داداش امیر، عمو دیگه منو دوست نداره؟ پشیمون شده با مامانم عروسی کرده مارو آورده خونتون؟! »
از حرفاش واقعا حالم بد شد.مطمئن بودم فریبا خانم همچین چیزایی بهش نگفته ولی هر چی که بود قطعا تو دعوا کردنش زیاده روی کرده بود و حرفایی زده بود که با یه کم چاشنی فکر و خیال بچه گانه، نتیجه اش شده بود این شکنجه روحی.
گفت:«داداش من که نمی خواستم دختر بدی بشم کار بد کنم فقط میخواستم عرفان بتونه بره اون کلاسش. آخه تو اتاقش تاریخ امروز و رو یادداشت قلبی نوشته بود زده بود بالای میزش،خیلی دوست داشت بره. »
دیگه بغلش کردم و مثل ابر بهار تو بغلم گریه می کرد.
گفتم :«چی میگی آبجی؟! مگه میشه عمو تو رو دوست نداشته باشه؟ عمو که دختر نداشته.می دونی چققققد خوشحال که دیگه الان یه دخترداره!اونم به این خوبی به این خانمی مهربونی! نمی دونی که زهرا خانم.عمو تو رو بیشتر از همه دوست داره.دیگه هیچوقت از این فکرا نکنیا.»
گریه اش کمتر شد. ولی هنوز مضطرب بود و بغض داشت.گفت:«آخه داداش امیر من بی اجازه به کمد عمو دست زدم»
گفتم:«خب عمو که اومد میری ازش معذرت خواهی می کنی . اینکه گریه نداره. میگی اشتباه کردی و دیگه تکرار نمی کنی.عمو هم اونقد تو رو دوست داره و می دونه چقد دختر خوب و مهربونی هستی زود قبول می کنه. ها؟»
بلاخره با چشمای خیس ،لبخند رو لبش نشست و با سر تایید کرد.
منم با لبخند از اتاقش اومدم بیرون ولی از عصبانیت داشتم می ترکیدم.بدجوری دلم میخواست بدونم فریبا خانم چی به بچه گفته بوده که همچون فکرایی به کله اش زده ، حتی یه لحظه به سرم زد برم ازش بپرسم ولی شیطون و لعنت کردم.
بابا که اومد ایندفعه خصوصی باهاش حرف زدم و از حال و روز زهرا بهش گفتم.گفتم که بدونه زهرا خیلی بیشتر از حقش تنبیه شده و حتی اندازه سر سوزنی اگر ته ذهنش توبیخی براش در نظرداره بی خیالش بشه.
بابا هم دمش گرم.واقعا سنگ تموم گذاشت. چون وقتی رفت پیش زهرا، نیم ساعت بعد زهرا در حالی که انگار دنیا رو بهش داده باشن با ذوق از اتاقش اومد بیرون و در حالی که داشت می رفت سمت اتاق عرفان با هیجان داد زد:«عرفان... عرفان... فردا دیگه می تونی بری کلاس و ثبت نام کنی»
اینکه میگن دختر رحمت راست...
تازه فک کنم زهرا ها یه جور دیگه رحمتن.

۵مهر


نظرات

هنوز نظری ثبت نشده است.

برای ارسال نظر باید وارد شوید.