من چیزهای زیادی دوست دارم. خیلی چیزها. انقدر که شمارششان گاهی از دستم می رود. بله انقدر در طی این فصلها و ایستگاه ها روی هم روی هم تلنبارشان کردم که عصاره صمغ شیرینشان از ترکها قلبم به بیرون درز پیدا کند. اما کم پیش می اید همانقدر هم کپی …
گاهی وقتها پیش می اید که دوست دارم از خودم بپرسم می شود حالا گریه کنم یا هنوز زوده؟ اگر دیر شود مهم نیست ...ولی زود شدنش...نه...نباید. مزه را می پراند. باید زود نباشد. مثل غذایی که نمک را از همان اول ریخته باشی درون خورشتش ، به طرز عجیبی …
دوستدارم اینطور فکر کنم که نیستم. نه اینکه چیز خاصی باشم یا نباشم مهم باشد اصلا ، فقط دوستدارم تصور کنم نیستم. بعد از منظره لذت می برم ، از اطرافم ، از بادی که می وزد ، از الاله های که محکم به صورتم می خورند ، انوقت حتی …
به جز قرن۱۹ ام حالا برای قرن ۲۰ ام هم دلم تنگ می شود. تو، او ، ....شاید بخش کوچکی از ما در نقاط مختلف روی این نمودار خط خطی پیک در پیچ بدون بازه زمانی به این فکر میکردیم که چرا هنوز ؟ بعد شاید جواب را یافتیم شاید …
این روزها حس پاییز می دهد. پاییز هایی که دوسشان نداشتم . همان هایی که تماما حس بغل می دهند و مظطربم می کنند تا بیفتم روی چرخه عادت ها و تکرار های بی قاعده . عادت جدیدم در این بین پیدا کردم که به سایر عادتها ی این چرخه …