به جز قرن۱۹ ام حالا برای قرن ۲۰ ام هم دلم تنگ می شود. تو، او ، ....شاید بخش کوچکی از ما در نقاط مختلف روی این نمودار خط خطی پیک در پیچ بدون بازه زمانی به این فکر میکردیم که چرا هنوز ؟
بعد شاید جواب را یافتیم شاید خودش امد شاید جوابی به ما چپاندند شاید جوابمان را دزدیدند. در انتهایش برچسب هم گرفتیم ، برچسبهایی که هنوز فلسفه شان را نمی دانم ولی عجیب استفاده ازشان را دوست داریم چه روی خودمان چه دیگری.
بله من هم برچسب دوست دارم ولی فقط انهایی که خودم بایگانی شان کردم و قصد استفاده هم ندارم ....همینطور برچسبهای اکانت تلگرامم...
اینکه برچسبهای ممنون ، افرین ، مودب ، احمق و کودک را می چسبانند به انتهای جملاتم دوست ندارم...اگر جمله برای من نباشد مشکلی نیست ، اتفاقا خوشحال هم می شوم برچسب تهش بچسبانند بچسبانیم.اما نه آن جملاتی که با خرج کردن زمانم توانستم کلماتش را پیدا کنم و حس اش را زندگی کنم .خوب... دوست داشتم بنویسم حداقل اکیرا یا لونا با من مخالفند ولی ختی اهمیت هم نمی دهند .
من هم نباید بدهم...می دانم.
ان هم وقتی قرار است بروم روی سکو.
برای همین ارزو میکنم کاش دروغ طولانی تری برای ادامه دادن بود.
مثلا این دروغ که هیچوقت از همان ابتدا این من نبودم.
شاید اینطور احساساتم دوباره از دست می رفت.
همانند همان گذشته ای که بخش زیادی اش را از دست دادم؛ پاک شدند، فراموش کردم یا اشتباها رنگی شان کردم و حالا تحریف شدند.
پ.ن:کاش می شد به جای این همه سردرگمی مابین این دروازه های لعنتی کمی مربای شیر و رز می ساختم...