این روزها حس پاییز می دهد.
پاییز هایی که دوسشان نداشتم .
همان هایی که تماما حس بغل می دهند و مظطربم می کنند تا بیفتم روی چرخه عادت ها و تکرار های بی قاعده .
عادت جدیدم در این بین پیدا کردم که به سایر عادتها ی این چرخه اضافه شد.
عادتم شده است تا خیره به قسمتی از اتاق بایگانی ام دنبال سری پنهان شده بگردم .
همانطور که در ان زندان خاکستری چشمها دنبالم می گشتند.
متاسفانه سری که یکبار پیدایش کنی دوباره نمی بینی. سعی میکنم خوشبین باشم که احتمالاً می رود دنبال بدنه اش بگردد یا حتی پاهایش ولی خیلی مطمئن نیستم.
هنوز نمی دانم بعد از اینکه حصار باران نا موازی گلهای دورو را رد کنی دقیقا چه می شود.
فکر نمیکنم انقدر مهم باشد ، من از تونل استفاده میکنم ، ان سرها هم....خوب من فقط نگاهشان میکنم تا پیدا شوند.
بعضی هایشان دوست داشتنی اند
مثلا پسر بچه اخمالو لابه لای درخت اکواریوم.
یا بانوی گریان روی پرده
بعضی هایشان انگار سعی میکنند چیزی را تفهیمم کنند مثل شوالیه پالادین روی پتو ام یا ان مرد عصبی سبز صورت درون کتابخانه.
سعی میکنم خیلی نگاهشان کنم تا باز هم همانجا بمانند ، گاهی هم همه تلاشم را میکنم تا خوب شکل سر هایشان یادم بماند که اگر رفتند تصور کنم هنوز هستند.
من کجا رفتم؟ نمی دانم... هرچقدر منتظر نشستم برنگشتم.
دلم به حال سایه ام می سوزد.
در این اتاق بیشتر از همه دوستش دارم ، اگر روزی بفهمد من رفتم و با منی که نمی دانم چیست تنها گذاشتمش خیلی رنجیده می شود.
همه قیچی های داخل اتاق را جایی پنهان کردم و بعد هم محض احتیاط فراموش کردم دقیقا کجا مخفی شان کردم ، کاغذهای بایگانی خیلی خوشحال اند فکر میکنند بیخیال درنا کردنشان شدم اما من فقط نگرانم سایه ام تصمیم بگیرد وصله بینمان را پاره کند تا برود دنبال من.
اوضاع انقدر به خیط شدن نزدیک شده که تمام روز حال یک عوضی در حال مرگ را دارم.
و بله بیشتر از هرژمانی همه ان احتمال های جیب بر اطرافم را پر کردند.
ان شخص ...همانی که حیاط سنگی ماسه اس شنی داشت و درش به روی همه باز بود.
همانی که نشد یکبار مهمانم کند ولی تصورش را به دلم انداخته بود
همان بنده خدا ، خیلی جدی زل زد به ضجه و ناله هایم و بلند تکانم داد که شده با سیلی صورتت را سرخ کن ولی نگو.
نگو که اینقدر مستأصل و دیوانه مانده شده ای.
خیلی قشنگ بود ، تصور چنین تصوری قشنگ بود .
انقدر مه دلم خواست یک جلسه تراپی حصوری شرکت کنم تا از تراپیستم خواهش کنم روشی برای همیشه در کتابها زندگی کردن نشانم دهد. قبلا به این فکر کردم خودم را در کتابخانه حبس کنم ولی فایده ای نداشت ، صفحات کتابها قفل بودند. من چطور ان خط هارا باید به اغوش می کشیدم تا درونشان حل می شدم؟
اوازه خوانی زمزمه می کرد کمی خودخواه بودن نمک زنده بودن است.
پس اشکالی شاید نداشته باشد اگر خواهش کوچک داشته باشم نه؟
حالا که باران خونینی نیست و من هم چتر ندارم که برایم نگهدارند مثلا...
پس ... اگر جایی ماه کاملی بود و جنگلی از سکوتهای سبز و همان خانه چوبی پروانه های سفید
برایم تار بزن قرمز پوش.
برایم می بنوش قرمز پوش.
برایم نامه ای بنویس طولانی
برایم جوهری قرمز بپوش.