گاهی وقتها پیش می اید که دوست دارم از خودم بپرسم می شود حالا گریه کنم یا هنوز زوده؟
اگر دیر شود مهم نیست ...ولی زود شدنش...نه...نباید.
مزه را می پراند.
باید زود نباشد.
مثل غذایی که نمک را از همان اول ریخته باشی درون خورشتش ، به طرز عجیبی به دل نمی چسبد ، طعم اش را سفت میکند ، سفت و بد دندان....
طعم چی؟
آشوب را دیگر!
در این زندگی جز اشوب چه چیزی برای خوش طعم کردن می شناسم؟
نه نه ...
مسئله این است هرچقدر هم شیرین باشد بازهم در دستور پختش مقداری نمک باید اضافه کرد! وگرنه خمیر که به ورز نمی اید، کیک پف نمیکند ، شیر خوب نمی جوشد و اینها ....
با اینکه ذهنم هنوز کمی بوی نمک و ماهی ترشی شده می دهد هنوز هم امیدوارم ...
حداقل هنوز به ان جمله کوچک ...
اینکه اگر صبح از بستر بیماری بلند شدم در خلوت سحرم هنوز گلهای صد تومنی و پانصد تومنی درون گلدان شادمان می خندند ، چون تو نیمه شب تعویض شان کردی. سایه وصله نخورده فراری فراموش خواهد شده عزیزم.