دوستدارم اینطور فکر کنم که نیستم.
نه اینکه چیز خاصی باشم یا نباشم مهم باشد اصلا ، فقط دوستدارم تصور کنم نیستم. بعد از منظره لذت می برم ، از اطرافم ، از بادی که می وزد ، از الاله های که محکم به صورتم می خورند ، انوقت حتی از تماشای مگسهای اطرافم می توانم ذوق و شوق داشته باشم.
همه ی این ذوق و شوق های لحظه ای شوکی آنی را به قلبم می فرستند ، لرزه ای که محکم تکانم می دهد تا انقدر در توهم نبودنم شاد نخندم ، که هنوز واقعم.
گاهی این تکانه ها روحم را عذاب می دهد .
هر روز چند پس لرزه را باید تحمل کند؟
گاهی هم با صبر از قصد منتظر همین لحظه ها می نشیند.
نمی دانم چقدر دوستم دارد.
چقدر هنوز ارزش دارم؟ برای جفتمان...
حساب کتابش را نمی فهمم ، بلد نیستم ، نمی دانم چطور باید مطلع شوم ؟
انگار از درون پنجه می کشد که بگذار فرار کنم.... اخر کجا؟
حالا فقط ده روز روی تقویمم وقت دارم.
ارزوهایم را بایگانی می کنم.
از قطور شدن دیواره های دفاعی اطمینان کسب میکنم و می نشینم وسط نقطه تالوس ذهنم.
منتظرم؟ من هنوز واقعم!
ده روز ......
من هنوز واقعم؟
پدرم برایم بلند مقاله ای می خواند که
حتی والها هم اگر مدت زیادی یکجا زیر اب بشینند خفه می شوند.
که نهنگ ها هم زیر ان همه کوبش و فشار موج می توانند دفن شوند.
که کوسه ها هم گاهی دلیل موجه ای برای ترس دارند ، از سکون و از باله نزدن می ترسند.
پ.ن: به همه کسانی که هم اکنون در سواحل گرم کنار موج ها نشسته اند تا رقص ماهی ها را تماشا کنند عمیقاً غبطه می خورم ، درست انقدر !