من چیزهای زیادی دوست دارم.
خیلی چیزها.
انقدر که شمارششان گاهی از دستم می رود.
بله انقدر در طی این فصلها و ایستگاه ها روی هم روی هم تلنبارشان کردم که عصاره صمغ شیرینشان از ترکها قلبم به بیرون درز پیدا کند.
اما کم پیش می اید همانقدر هم کپی پیست شوم برای شهد سازی در قلب چیزی یا کسی.
البته که چون در اسرار باشد به صد وعده نباشد خرسند
امااا
این روزها هرچقدر بیشتر می گذرند و یاد میگیرم که بگذرانمشان
می بینم که اوا....
چقدر وفات عاشقم بوده و هست .
بعد من عاشق موت بودم.
البته که وفات دوستدارم، چه چیزی قشنگ تر از اغوش همیشه پر از سکوت و رویا بخشی که برایم حس سرزندگی میدهد
مشکل این است که زمان ....
وای ان زمان.
از دست این زمان.
زمان
زمان
زمان.
زمان باز برداشته به دنبال تعقیب ، برای خفه کردنمان در شن ماسه های طلایی فریب برانگیزش.
برای حبس کردنمان در چارچوب هایی بلورین اما محدود!
وکاش هیچوقت نمی فهمید چطور بازهم با همه اینها دیوانه وار عاشقشم.
اصلا شاید برای همین این تعقیب و گریز ها هیچوقت تمام یا قدیمی نمی شوند نه؟
حالا این وسط عشق من و وفات سوخته می سوزد خواهد سوخت.
نگاهش میکنم ، با بغض زمزمه میکند که نه بهار دنبالش رفتم نه زمستان نه حتی در خلوت غروب های پاییزی به بهانه اینکه یک تابستان جواهرنشان ، باهم باشیم.
حالا باز وعده می دهم که نه ببین یک پاییز پر از راز کنارت می نشینم تا زیر درخت بلوطی رویایی بیاید و باز مرا ببری ان طرف ، ان طرف ایینه ، ان جا .
وقتی چشم های محسور مسحور کننده اش را می دوزد به جای جای ترکهای کج و معوجم، فقط می توانم کشیده تر لبخند بزنم.
اه ، چطور ...چطور دست رد بزنم.
ولی باید .
باید این را زد...
برای همین یک قطعه شعر تصادفی از بایگانی هایم بیرون پرید مهمانی چایمان را به اشوب کشید .
ولی من قول دادم ...
که مثلا صد سال یا دویست سال همراهش در ان طرف بمانم، به شرط اینکه همینطور مهربانم بماند!
در پس پرده شعر تکرار می شود که
چند در خواب رود عمر تو ای بی پروا؟
آنقدر خواب نگه دار که در گور کنی
.
.
من موفق می شوم.
نه من ...
که خدا اینطور درستم میکند.
فدایش شوم من!
هر روز قشنگ تر از دیروز انحلال می شوم.
قشنگ حسش میکنم!