وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


نشد و نمیشه

کش آبیه که قرار بود هر وقت یاد افتادم، بکشم تا دستم درد بگیره و دیگه بهت فکر نکنم، گشاد شده بود. در آوردمش و انداختمش توی کشو جعبه ساعت‌هام. از همونجا دستبندی که بهم داده بودی رو برداشتم و دستم کردم. چون نمیشه. نمیشه بهت فکر نکنم. چون تمام …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۵/۰۴

۲۹ ام رسید...

سه سال قبل چنین روزی چنین موقعی من توی قطار دراز کشیده بودم بی حرکت که اتوی لباسم خراب نشه! که فردا تو رو دیدم نگی آی چه مرد شلخته‌ایه... دوستام هی زنگ میزدن حالمو بپرسن و بگن به سلامت بری و بیایی... تو پیام میدادی "به سلامت برسی بهم!" …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۴/۲۹

وقتی آرژانتین گل زد!

صدای انفجار اومد و همه رفتن بیرون ببینن چه خبره. منم موبایل به دست رفتم بیرون. همه نشسته بودن توی کوچه، منم یه گوشه داشتم فوتبال میدیدم! آرژانتین و انگلیس، انگلیس با یه گل جلو بود و افسرده بودم! یه لحظه مسی پاس داد به انزو فرناندز و انزو فرناندز …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۴/۲۶

کش مو

امروز حس عجیبی داشتم از اینکه خودم رفتم کش مو خریدم! توی این سه سالی که نیستی من از کش‌هایی که تو بهم داده بودی استفاده کردم. ولی امروز دیگه بلااستفاده شده بودن واقعا و مجبور شدم رفتم خودم کش مو خریدم! حس عجیبی بود. حس غریبی بود. یادم اومد …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۴/۲۱

جوری که دلتنگتم

یه جوری ناراحتم انگار همین دیروز بود که رفتی و یه جوری دلتنگتم انگار میلیون‌ها سال از اون روز میگذره...! و حالا اینجام، توی خطرناک‌ترین ماهِ سال! تیر... هیچوقت یادم نمیره سیِ تیرِ قبلی رو که در به در خیابون عطار رو بالا پایین میکردم که داروهامو پیدا کنم. توی …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۴/۱۲
۴۲۲ پست ۱۶۹۶۵ بازدید ۱۱۱ روز فعالیت