این روزها در حال برنامهنویسی شاید میشه گفت عجییبترین پروژهای هستم که تا حالا نوشتم! این پروژه قراره یه وبسایت باشه به اسم وال ۵۲، کارش چیه؟ این که مردم توش بتونن خودِ واقعیشون باشن بدون هیچ ترسی. دقیقا برعکس اینستاگرام. اینستاگرام الان شده مرکز شوآف، شعارهای الکی انگیزشی، پز …
امروز طی اتفاقاتی که پشت سر هم افتاد داشتم به این فکر میکردم که دنیا چقدر داره توسط رباتهای آهنی تسخیر میشه! از دوستم در مورد یه چیزی مشورت میخوام، میگه همینا که نوشتی رو بده به چت جی پی تی ببین نظرش چیه! یه مرغمون مریضه، مامانم توی چت …
کش آبیه که قرار بود هر وقت یاد افتادم، بکشم تا دستم درد بگیره و دیگه بهت فکر نکنم، گشاد شده بود. در آوردمش و انداختمش توی کشو جعبه ساعتهام. از همونجا دستبندی که بهم داده بودی رو برداشتم و دستم کردم. چون نمیشه. نمیشه بهت فکر نکنم. چون تمام …
سه سال قبل چنین روزی چنین موقعی من توی قطار دراز کشیده بودم بی حرکت که اتوی لباسم خراب نشه! که فردا تو رو دیدم نگی آی چه مرد شلختهایه... دوستام هی زنگ میزدن حالمو بپرسن و بگن به سلامت بری و بیایی... تو پیام میدادی "به سلامت برسی بهم!" …
صدای انفجار اومد و همه رفتن بیرون ببینن چه خبره. منم موبایل به دست رفتم بیرون. همه نشسته بودن توی کوچه، منم یه گوشه داشتم فوتبال میدیدم! آرژانتین و انگلیس، انگلیس با یه گل جلو بود و افسرده بودم! یه لحظه مسی پاس داد به انزو فرناندز و انزو فرناندز …