یه جوری ناراحتم انگار همین دیروز بود که رفتی و یه جوری دلتنگتم انگار میلیون‌ها سال از اون روز میگذره...! و حالا اینجام، توی خطرناک‌ترین ماهِ سال! تیر... هیچوقت یادم نمیره سیِ تیرِ قبلی رو که در به در خیابون عطار رو بالا پایین میکردم که داروهامو پیدا کنم. توی مغزم همش صدای تو پخش میشد که گفته بودی "من مسئول قرص خوردنِ تو نیستم خب؟" و چشمام عین آتشفشانی بود که میخواست فوران کنه ولی نمیتونست. میخواستم گریه کنم ولی نمیتونستم. شایدم گریه میکردم ولی به داخل! هیولا میگه برو یه سیم کارت بخر، سیِ تیر بهش زنگ بزن فقط صدای "الو" گفتنش رو لااقل بشنو! ولی خب سیِ تیر یکم تابلوعه. شاید یه روز رندوم این کار رو بکنم... آدم وقتی دلتنگه، کارای احمقانه زیاد میکنه!