امروز حس عجیبی داشتم از اینکه خودم رفتم کش مو خریدم! توی این سه سالی که نیستی من از کشهایی که تو بهم داده بودی استفاده کردم. ولی امروز دیگه بلااستفاده شده بودن واقعا و مجبور شدم رفتم خودم کش مو خریدم! حس عجیبی بود. حس غریبی بود. یادم اومد که هر شب از مقدار موهام که بلند شده عکس میدادم و ذوق میکردی و قربون صدقهام میرفتی! نمیدونستم یه روزی این موهای بلند قراره طناب دار بشن و بیوفتن تو گردنم! ولش! دارم حس میکنم زیادی دارم همه چیو میندازم گردنِ تو. تو گفتی موهامو بلند کنم، منم کردم. خیلی وقتا به سرم میزنه برم از ته موهامو بزنم تا دیگه منو یادِ تو نندازن. ولی گاهی اوقات زخم، آخرین چیزیه که از یه "عزیزی" داریم و من این زخمها رو خیلی دوست دارم...