اندوهی آمیخته با بغض بسیار به هنگام غذا خوردن. صدای خانوم ۱۲۸ دائم توی سرم میچرخید که میگفت:« عیبی نداره، چیزی نشدههاااا، ناراحت نباش.» ولی نمیشد. نمیتونستم. غذا هم از گلوم پایین نمیرفت. فقط قطرههای اشک رو روی گونههام حس میکردم. یاد اون بخش از کتاب افسانهی سیزیف افتادم که …
امروز خیلی ناراحت و دل گرفتهام. منتظرم غذای روی گاز هرچه سریعتر درست بشه. فکر میکنم که دلم برای دوستهام تنگ شده. دلم برای عکاسی کردن تنگ شده. دلم برای خیلی از چیزها تنگ شده. درواقع، دلم برای زندگی کردن تنگ شده. خیلی وقته که زندگی نمیکنم. وقت ندارم. الان …
میون شلوغیها و خلوتیهای اینروز ها، من گم شدم. خسته از تکرار مکررات، در انتظار فرجام کارها. انتظار سخته. خیلی سخته. رویاپردازی و تصور راجع به لحظهای که این انتظار تموم میشه، همه چیز رو سختتر هم میکنه. میدونید، وقتی توی این چرخه قرار بگیرید، از جایی به بعد حرفهاتون …
یه پسر عموی کوچولو دارم که چندماه پیش تازه حرف زدن رو یاد گرفته بود. فقط هم مامان و بابا و یه سری چیزهای دیگه میگفت و دایرهی لغاتش هنوز محدود بود. یادمه اون موقع ازش فیلم گرفتم و خیلی اتفاقی و بی هدف ازش پرسیدم:« متوجه میشی من چی …
حماقتهای هوشمندان را باور نمیکنیم. چه لطمههایی به حقوق بشر! برگرفته از کتاب فراسوی نیک و بد، اثر فریدریش نیچه.