تو

گاهی به بچگی‌‌هام فکر می‌کنم. مخصوصاً هفت سال اول زندگی‌ام. من هفت سال اول زندگی‌ام رو در شهر پل سفید واقع در استان مازندران گذروندم!
و خیلی دلم برای اون دوران تنگ می‌شه. اونجا یک منطقه کوه‌پایه‌ای بود و هروقت قطار رد می‌شد، ما صداش رو می‌شنیدیم. من به طرف تراس میدویدم تا بتونم قطار رو ببینم. اون دوران، مامان و بابا یه دوربین قدیمی نگاتیوی خریده بودن که عتیقه محسوب می‌شد. من دوربین رو همراه خودم تا تراس می‌آوردم و سعی می‌کردم باهاش از قطار و مراتع سرسبز عکس بگیرم. سرگرمی من این بود. باهاش به کوه نگاه می‌کردم و دکمه‌هاش رو بی هدف فشار می‌دادم. بچه بودم! اصلاً نمی‌دونستم چطور کار می‌کنه! بعد که قطار می‌رفت، من بر می‌گشتم داخل و طبق معمول شروع به شیطونی کردن می‌کردم! مامان چطوری تحملم می‌کرد؟ اصلاً نمی‌دونم! مامان و بابا اون دوره تنها بودن. ما از همه فامیل‌ها دور بودیم و روزها وقتی بابا سر کار بود فقط من می‌موندم و مامان! یه بار از مامان پرسیدم اون سال‌هایی که از خانواده‌اش دور بود چه حسی داشت؟ بهم گفت:«ناراحت کننده بود، ولی من تو رو داشتم.»


نظرات

ma_۶nafar ۱۴۰۵/۰۴/۰۵

/ناراحت کننده بود، ولی من تو رو داشتم/ حس خوب «کسی» بودن برای «کسی»

پاسخ:

:)


برای ارسال نظر باید وارد شوید.