همین یکم پیش موقع خرد کردن سیبزمینی ها از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه کردم. یه جرثقیل برای ادامه ساخت ساختمون جدید روبهرو آورده بودن. حرکات جرثقیل رو دنبال میکردم و میدیدم که چطور رنگ نارنجی توی رنگ آبی آسمون جا باز میکنه.
دست خودم نیست، هر ساختمون جدیدی که این دور و بر ساخته میشه من رو آزار میده. یاد قبلا میافتم که درختها بیشتر معلوم بودن، کلاغها دور و بر پرواز میکردن و گنجشکها بیشتر اینجا میموندن. یکیشون نزدیک پنجرهی اتاق من لونه داشت و همیشه به دیوار نوک میزد. کوچولوی بامزه!
از بچگی، همیشه دلم میخواست که با یه گنجشک دوست بشم. قبلا وقتی ۷ سالم بود یه گنجشک محکم خورد به در خونهامون و بالش آسیب دید. مامان اون رو آورد خونه و ازش مراقبت کردیم. من فکر میکردم از اون به بعد دیگه با هم دوستیم. ولی بعدش که فرستادیمش بره، هیچوقت برنگشت. اگر هم بر میگشت من احتمالاً نمیشناختمش. و خب، این موضوع برای یه بچه واقعا ناراحت کننده بود..
توجهم دوباره به جرثقیل معطوف شد. بعد به ساختمون های اطراف و بعدش هم به گربهای که روی دیوار در حال کش و قوس دادن بدنش بود...
و اینجا بود که کلمهی «تمدن» در ذهنم تداعی شد. آره. ساختمونها. درختها. ماشینها. گربهها. همه و همه کنار همدیگه... و گاهی با خودم میگم اگه یه انسان اولیه اینها رو میدید چه واکنشی نشون میداد؟
شاید این ساختمونها برای اون کوههای بلند چهارگوشی بودند که...