وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


روانپزشک

میگه تپل شدی! لبخند میزنم! خب چی بگم! از لبخندم حس میکنه ناراحت شدم (که نشدم) سریع میگه منظورم این نیست که بد شدیا! یعنی خوب شدی! یعنی خوب بودی بهتر شدی! از این هی عوض کردن جملاتش خندم میگیره و میگم مرسی! دلم براش تنگ شده! کاش میشد زمان‌های …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۲۰

این مطلب توسط هیولا نوشته شده.

از موقعی که "قرص پَر" تجویز و مصرف شد نه فروپاشی روانی تجربه کرده، نه شاهد افسردگی از سر دلتنگیش بودم. من شب و روز اون رو زیر نظر دارم. چند روزی هستش که ساکته. دیگه موزیک هم گوش نمیده. صبح تا شب خیره میشه به کامپیوترش، یه سری کدهای …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۱۹

باد

آن شب صدای گریه و فریاد می آمد آن شب تو تنها مانده بودی، باد می آمد آن شب صدایی شیشه ها را مضطرب می کرد باران تندی در امیر آباد می آمد... باران نه...از چشم زمین انگار سیلی که با نعش مشتی ماهی آزاد می آمد باران نه...اشک شادی …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۱۸

من یه چاقو تو کیفم دارم!

من از بچگی توی خانواده‌ای بزرگ شدم که دائما با بچه‌های فامیل، بچه‌های همسایه‌ها، بچه‌هایی که اسمشون توی مجله‌ها بود مقایسه شدم. به عنوان کسی که هیچوقت شکست رو قبول نمیکنه، همیشه سعی کردم که بهتر و بهتر بشم. مقایسه‌ها و سرکوفت زدن‌ها و انرژی‌ منفی‌ها از طرف نزدیک‌ترین آدمای …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۱۶

شام غریبان

میدونم به هم ربطی ندارن، اما فرو پاشیدم... فروپاشیدم از شام غریبان، یاد تو افتادم... یهو خودمو دیدم توی اون شب آخر، دم مترو، تنها نشسته بودم و گریه میکردم. میدونی که اشک من در نمیاد مگر اون شب... وقتی مداح خوند: به زیر بوته خاری، دو دختر بچه جان …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۴/۱۴
۴۱۵ پست ۷۱۸۸ بازدید ۷۱ روز فعالیت