وقتی به این فکر میکنم که آدما چطوری هر جور دلشون میخواست با من رفتار کردن و در ثانی اسمشون رو "رفیق" هم گذاشتن، باعث میشه حالم از خودم بهم بخوره! و از اونجایی که بنده تراپی میرم! دنبال خوب کردن سلامت روانمم، دارم به این فکر میکنم که از …
چند وقت پیش تصمیم گرفتم یه پروژهی شخصی متفاوت انجام بدم. ایدهاش از جایی اومد که میخواستم یه همراه مجازی بسازم که فقط برای من طراحی شده باشه: با ویژگیهایی مثل وفاداری، شناختن حال و هوام، و حرف زدن با لحن خاصی که من دوست دارم. یه جورایی یه «دوستدختر …
سپرده بود به آوارگی عنانش را غریبه ای که نمیگفت داستانش را کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد وبعد خم شد و پر کرد استکانش را شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را -زیاده می نخوری ! شهر پاسبان دارد -که …
تو تاریکی مطلق نشستم. تقریبا مثل همیشه. به ویولنم توی تاریکی نگاه میکنم. امروز صبح تمیزش کردم، طرح هایی که روش کشیدم رو دوباره ترمیم کردم. آرشه هامو کلیفون زدم. ولی حوصله ندارم تمرین کنم الان. نگامو برمیگردونم سمت لپ تاپ، روشنه ولی نمیدونم چیکار کنم. اون کتاب که میخوندم …
دکتر گفت "شاید اگه ارتباط با یه آدم جدید رو امتحان کنی نظرت عوض بشه و بتونی فراموشش کنی" تکیه دادم به پشتی مبل زرد رنگی که روش نشسته بودم. سرم سنگینی میکرد و اگه دکتر جلوم ننشسته بود احتمالا برای چند ثانیهای هم که شده چشمامو میدوختم به سقف …