وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


یه باشه بزرگ

دیشب یه باشه بزرگ گفتم به تمام باید های زندگی. قرص خوابمو لقمه کردم خوب جوییدم و دادم پایین. حدس بزن چی شد! بله. سرکار خانم دوباره (دوباره که چه عرض کنم! حسابش از دستم پریده) اومدی به خوابم. نمیذاری آدم دو دقیقه چشماشو ببنده به همه چی و خیلی …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۱۱

پسری که عاشق تهران بود

دقیقا نمیدونم از کِی بود که خودمو گم کردم. دیگه یادم نیومد چی خوشحالم میکنه. چی ناراحتم میکنه؟ دقیقا نمیدونم از کِی بود که حس کردم توی هوا معلق‌ام. شبی بود که رفتی؟ آخرین روز دبیرستان؟ غروب جشن فارغ التحصیلی؟ شبی که بابا نبود؟ شبی که عمه جان نبود؟ از …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۱۱

که باید یاد بگیری دست بکشی...

پسرک تازه از مدرسه رسیده، زنگ آیفون قدیمی رو فشار میده، قبل از صدای بوق، صدای قررررچ دکمه رو میشنوهه. رمز باز شدن در رو میگه: "منم" و وارد میشه. هوا خیلی عجیب ابری شده. شاید اگه برف بباره فردا تعطیل شه. پسرک لباساشو عوض میکنه، قربون صدقه مرغ عشق …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۰۹

پسرت

بعضی وقتا که میرم دکتر یا تراپی، چون دیر میشه مامان فکر می‌کنه رفتم دختر بازی! مامان پسرت طوری بزرگ شد که دخترا رو بازی نده... بعدشم مامان پسرت اگه اونقدر روحیه خوبی داشت که... مامان پسرت دقیقا شد همون چیزی که نباید، چون عاشق کسی شده بود که نباید... …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۰۸

منه نفرت انگیز

این روزا خیلی از خودم میترسم. میترسم کاری کنم افسردگیام بیشتر بشه، میترسم حرفی بزنم و نه بشنوم، میترسم کاری بکنم و شکست بخورم، میترسم فلان تصمیم رو بگیرم اشتباه باشه، میترسم رفتاری داشته باشم که حس میکنم طرف مقابلم منو اونطوری ببینه ولی نبینه، میترسم از خودم این روزا …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۲/۰۶
۴۱۵ پست ۷۴۶۲ بازدید ۷۲ روز فعالیت