میخوام خاطره معلم شدنم رو تعریف کنم. من توی دو چیز خیلی بد بودم. یکی توضیح دادن و یاد دادن و یکی فن بیان و تپق نزدن! و یکی دیگه هم کلا خود برنامهنویسی! خیلی آنچنان برنامهنویس خوبی نبودم. یکم از زمان کرونا گذشته بود که متاسفانه خانواده ما هم …
بعضی حرفها به آدم زده میشه که اگه به دقت بشینی بهشون فکر بکنی میبینی بعد از اونا ساکت شدی. حالا ساکت بودن فقط به این معنی نیست که دیگه حرف نزده باشی! گاهی وقتا انجام ندادن یه کار، تکرار نکردن یه رفتار، اینکه کسی از چشمت برای همیشه بیوفته، …
هوا بد است... به یک بادبان ببند خودت را که رودخانهی وحشی به انتظار نشسته به عشق گوش نده... زخم میکند بدنت را پرندهایست که بر سیمِ خاردار نشسته به جز سقوط... به جز حسرتِ شکست نخوردن هنوز خاطرهی دیگری به یاد ندارم به من نشان بده ای مرگ، شکلِ …
از صبح... نه نه.. از دیشبه انگار یه بچه کوچولو درون من داره گریه میکنه. یه جا مامانش گم شده، یه جا گرسنشه، یه جا توی جنگ توی یه کمد خرابه قایم شده، یه جا بردنش ازش آدرنالین بکشن، صدای جیغ هاش و صدای گریه هاش حتی یه لحظه هم …
الان که دارم این متن رو مینویسم، بیشتر از هر تایم دیگهای ازت متنفرم... و خب متاسفانه بیشتر از هر تایم دیگهای هم دلم برات تنگ شده. من دلم نمیخواست تو هم یکی از اونا باشی که ازشون متنفرم. توی این لیستی که روز به روز داره بهشون اسم اضافه …