وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


۵۵۰

بخش بزرگی از چیزایی که سرم اومده، انتخاب من نبوده. میپرسی چرا؟ پسری که روز تولدش پدرشو از دست میده، از همون لحظه به بعد استرس اینو میگیره که آینده چطور میشه؟ هیچکس توی خونه و خانواده بهش توجه نمیکنه، اولین بار که شروع میکنه به دوست داشتن کسی، و …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۱۰

یه تیم ۴ نفره قوی

وارد که شدیم هیولا پرید رو یکی از صندلیا و گفت "اووو پسر چقدر صندلیاش راحته" روی یکی از صندلیا نشست، پاهاشم انداخت رو صندلی دیگه! شاه سیاه سرشو به نشونه تاسف تکون داد و روی یه صندلی دیگه (دور از هیولا) نشست. بانوی قرمز پوش دستشو گذاشت رو شونه …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۸

گور بابای تمام کنکورهای دنیا

فردا راس ساعت ۹ وقتی که قاری قرآن خوند، دفترچه ها توزیع میشه. ۱۶۰ تا سوال، ۲ ساعت زمان. من برای قبول شدن فقط کافیه ۳۵ تا سوال رو درست جواب بدم. به نظر ساده اس، اما پشت این ۳۵ سوال تو نمیدونی چقدر بغض چقدر زخم چقدر تلخی چقدر …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۷

گله ای نیست

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست ، مرا مشغله ای نیست دیری ست که در خانه خرابان جهانم برسقف فروریخته ام چلچله ای نیست در …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۷

مامور مخفی

بین ۶ تا ۱۲ سال که بودم خیلی دوست داشتم مامور مخفی باشم! از اونا که تو فیلم‌ها هست یه نفره کل یه ارتش رو حریفن! هک بلدن، کلی سلاح دارن، ورزشکارن. اتفاقا با تنها همبازی اون زمانا یعنی دخترخاله‌ام مامور مخفی بودن رو بازی میکردیم. بازی اینطوری بود که …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۰۷
۴۱۵ پست ۷۲۴۸ بازدید ۷۱ روز فعالیت