وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


برای بار n اُم خوابتو دیدم...

دیگه به چند شکل متفاوت یه مقدمه برای نوشتن از تو رو شروع کنم؟ تیتر خودش گواه همه چیزه... اما دیشب وقتی بیداریم باخت، تو باز من رو بردی... نشسته بودیم توی مترو، تو میخندیدی، بهم نگاه میکردی، بهت نگاه کردم و گفتم یه فرصت دیگه بهم بده. باشه؟ چشمات …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۲۰

تنهایی من

تنهایی من رنگ غمگين خودش را داشت يک جور ديگر بود، آيين خودش را داشت تنهایی من بوی رفتن، طعم مُردن بود تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود بعضی زمانها پا زمين ميکوفت، لج ميکرد وقت نوشتن دست هايم را فلج ميکرد بعضی زمان ها دردسر ميشد، زيادی بود …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۱۷

پرونده ۲

هیولا دفتر و کیف روی صندلی رو برمیداره میذاره یه گوشه و میشینه روی صندلی میگه "من که گفتم قضیه پرونده‌ها رو به هیچکس نگو" سرمو به معنی "دیگه گفتم دیگه.. چیکار کنم..؟" تکون میدم و همینطوری که به یه نقطه خیره شده میگه "حالا خیلی عصبانی شد؟" بهش میگم …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۱۶

محل ما

قدیم بچگیا تو محل ما یه دختری بود خیلی خوشگل بود، چشماش عسلی، مو طلایی، دستاش باریک، خنده‌هاشو که من خیلی یادمه خیلی زیبا بود. من اون موقع خیلی بچه بودم. خیلی مهربون بود هر موقع منو میدید یه چیزی بهم میداد... آبنبات چوبی، آدامسی هر چی! چند وقت بعد …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۱۴

شکم

مثل کامپیوتری که ویروسی شده باشه و دست خودش نباشه، تو هی زیاد و زیاد تر میشی تو ذهنم! مثل همین امروز عصر که رفتم دوش بگیرم، توی آینه که خودمو دیدم گفتم عه چه شکمی در آوردما..! دوش حموم هم شکسته بود! با همون حالت نیمه شکسته آب سرد …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۳/۱۳
۴۱۵ پست ۷۲۳۵ بازدید ۷۱ روز فعالیت