وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


تراپیستِ شاهِ سیاه

تمام قد جلوی درِ اتاق تراپی حاضر شد و صدام کرد برم داخل. تمام مشکی پوشیده بود! باعث شد لبخند بیاد رو صورتم! وارد شدم و دوباره اتاق رو تاریک کرد. همون ترکیب رنگی که دوست دارم. تاریکی و نور آباژور نارنجی رنگ. با اون کتابخونه و میز بزرگ دقیقا …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۶/۰۸

مجبور شدم.

من اولین دوچرخه‌مو حدودا ۱۷-۱۸ سالگیم داشتم! با کلی بدبختی و کار کردن هم خریدم! وقتی خریدمش اصلا بلد نبودم برونمش! برام سخت بود که رکاب کامل بزنم! نیم رکاب میزدم و بعد با اون یکی پام برمیگردوندمش و دوباره نیم رکاب و... یه روز یادمه با همون وضع دوچرخه …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۶/۰۷

هودی سفیده

امشب هیچکس خونه نبود جز من و چند تا هیولا. مامانم رفته پیش آبجیم چون تنهاس شوهرش برای کار رفته شهر دیگه... منم رفتم یکم اتاق رو مرتب کنم که خوردم به یه سری خاطرات! چشمم خورد به هودی سفیده‌ای که توی کیفم پشت میز قایمش کردم... اینو نگفتم بهت. …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۶/۰۴

۱۰ تا تست

یکی از شبایی که غرق استرس کنکور ارشد بودم، بیشتر نگرانیم به خاطر این بود که نکنه تو رو از دست بدم. تو هم هی دلداریم میدادی و میگفتی که کنکور چیزی نیست که زورش به ما برسه و ما رو از هم جدا کنه. اما من بازم پا شدم …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۶/۰۳

دفتر خاطراتِ یک مسافر اسنپ

از خیلی وقت‌ها پیش که اسنپ‌های عجیبی سوار شدم، این ایده توی ذهنم بود که یه حالت کتاب یا دفترخاطرات درست بکنم و اون اسنپ‌های عجیب غریب رو در قالب داستان توشون بنویسم. اول میخواستم کتاب فیزیکی کنم! بعدش گفتم توی وبلاگ یه بخش جدید اضافه کنم. ولی خب در …

پروژه‌ها در تاریخ ۱۴۰۴/۰۶/۰۲
۴۱۵ پست ۶۹۶۳ بازدید ۷۱ روز فعالیت