دوم دبیرستان که بودم یه همسایه داشتیم که تومور داشت، برداشته بودن. بعد یه کوچولو از دید بقیه دیوونه به نظر میرسید. ما تازه رفته بودیم اونجا. من یه روز داشتم فوتبال بازی میکردم تو حیاط. تنهایی! مثل همیشه با رقیبهای خیالیم. یهو دیدم دو تا دست چشمامو از پشت …
بچگیام یه هفت تیر اسباب بازی داشتم. سیاه، دسته اش طلایی، لوله اش بلند، خیلی قشنگ بود! کل بچه های محله بهش چشم داشتن! اون زمان نه اینترنتی چیزی داشتم برای باخبر شدن از دنیا نه هم سواد درست حسابی برای خوندن. ولی یه بازی ساخته بودم! از این ترقه …
امشب مراسم داریم، مراسم اختتامیه. چون امروز اخرین روز کاری لیتیوم بود. دلم براش تنگ میشه؟ هر روز ظهر به ظهر و بعضی وقتا صبحا هم اضافه میشد با اون زمختی مور مور کننده اش وقتی از گلوم میرفت پایین! ایی.. نه اصلا دلم براش تنگ نمیشه! اومده بود فکرای …
این پست رو دارم با گوشی مینویسم. نخواستم بمونه برای بعدا که یادم بره! امروز یکی از دانشجوهام بهم پیام داد و گفت من نابینا هستم و برنامهای که کمک میکنه ویدیو ببینم، برنامه قفل کننده دوره شما رو پشتیبانی نمیکنه. من برای دستگاههای دیگه هم بهش لایسنس دادم که …
من وقتی بچه بودم خیلی مریض میشدم، حدودا هر هفته یک بار سرماخورده! دیگه مشتری همیشگی دکتر توی شهرمون بودم. اما نمیدونم چی شد از یه جا به بعد سیستم ایمنیم خیلی قوی شد یه جوری که الان ۷-۸ ساله مریض نشدم. یا اگر شدم نصف روز بوده! حتی موقعی …