وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


و بعد از رفتنت...

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره ايي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد با حسرت …

شعرانه در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۲۱

معلم فیزیک

دوم دبیرستان که بودم یه معلم فیزیک داشتیم که خیلی اهل تکنولوژی بود. یادمه اون زمان که همه پوشه و کتاب و این چیزا میاوردن سر کلاس، اون تبلت داشت و از روی تبلت درس میداد! وقتی فهمید منم برنامه‌نویسی کار میکنم و دستی توی کامپیوتر دارم خیلی از من …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۱۹

بی معرفت

آتوسا امروز اومد رو دستم نشست! زیادم نشست. فرار نمیکرد. از اتاق میرم بیرون جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میذارمش تو هال و برمیگردم توی اتاق جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میرم کنار قفسش، میاد نزدیک و منو نگاه می‌کنه. یه بار دستمو گاز گرفت و از اون …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۱۷

اولین باری که هک کردم.

اولین باری که هک کردم، برمیگرده به زمانِ نوجوانی! اونجایی که بازیگوش‌تر و پرانرژی‌تر و نادون‌تر از الانم بودم! توی کلوب (شبکه اجتماعی قدیمی که بسته شد) با یه دختری آشنا شده بودم که مثلا دوستش داشتم و اونم دوستم داشت ولی یه مدتی بود سرد شده بود و جوابمو …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۱۵

مزرعه گندم.

صدای خرت و خرت غذا خوردن آتوسا، سکوتِ اتاق رو شکسته. هوا چه خوبه! از اون هواها که دلت میخواد یه نفس عمیق، از اون خیلی عمیق‌ها بکشی و نوک بینی‌ت یخ بزنه! هیولا یه سیب برداشته، من یه نارنگی و اومدیم نشستیم تو اتاق. به هیولا میگم نه... فکر …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۰۹/۱۴
۴۱۵ پست ۶۱۶۶ بازدید ۷۰ روز فعالیت