وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌های یک ربات قدیمی

دنبال کردن

برای دنبال کردن ابتدا وارد شوید.


بعد از خلق بلاگیفای

یک میز به شدت شلوغ، چند مکعب روبیک، یک نوشیدنی نیمه سرد و تا نصفه خورده شده، ظرف غذای خالی، مانیتوری روشن با چند صفحه کدنویسی، یک صفحه کلید. بعد از اینکه نوشتن بلاگیفای رو (بعد از ۳ روز و شب نخوابیدن!) تموم کردم، عقب واستادم و نگاه کردم و …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۲۱

لجبازیِ اجباری

خانوم دکتر کتاب قطور و بزرگِ "آسیب شناسی" رو باز کرد و یه پاراگرافی رو آورد و گفت اینجاشو بخون: "یکی از راه‌های درمان افسردگی این است که آدم‌ها مشغول کاری شوند! یعنی اگر آنها را مشغول کارهایی که دوست دارند بکنیم در آن لحظات است که افسردگی را تجربه …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۱۵

یک شبِ رویایی

نمیدونم اول گفتم "آخ" یا اول دردش رو حس کردم! پایهِ‌ی صندلی که هیولا پرت کرد سمتم خورد تو پیشونیم. چشمامو بستم حس کردم جمجمه‌ام تکون خورد. از عصبانیت دستم دنبال اولین چیزِ قابل پرت کردن (و البته سنگین و تیز) بود که دمبل‌هامو پیدا کردم و یکیشو پرت کردم …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۱۴

دیفن هیدرامین

پدرم وقتی مرد من پنج سالم بود. از اون روزا به بعد یه ترسی با من همراه شد.. اینکه نکنه مامانمم بمیره و من کلا تنها شم؟ نکنه خواهرمم بمیره من تنها شم؟ اصلا اگر من تنها شم باید چیکار کنم؟ اون موقع‌ها یه ماشین حساب داشتم که توش حساب …

خاطرات در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۱۳

خانوم دکتر گفت برام سایت بنویس

خانوم دکتر ازم خواست براش سایت بنویسم! بعد از اینکه سایت خودم رو دوباره از صفر نوشتم اعتماد به نفس اینو پیدا کردم که بهش بگم باشه! می‌خوام یه بخش نوبت دهی داشته باشه، یه بخش مقالات روانشناسی، یه بخش تست های روانشناسی بذارم که جوابش رو خانوم دکتر تحلیل …

روزمرگی در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۱۳
۳۹۲ پست ۵۷۰۸ بازدید ۶۹ روز فعالیت