دیروز، آقای ۲ به طرز عجیبی سرما خورد! جالبه که اون روز حالش خیلی خوب بود، کاملاً سرحال! ولی شب یهو دیدم که تب کرده. نسبت به همه چی خیلی حساس شده بود. من کنارش دراز کشیدم و شروع به نوازش موهاش کردم. بهش گفتم که بخوابه. گفت نه، منتظره تا مامان بیاد خونه و شاید براش خوراکی آورده باشه! بهش گفتم خب، بخواب، وقتی اومد بیدارت میکنم. ولی آقای ۲ به حرف من گوش نکرد و نخوابید. من هم به نوازش موهاش ادامه دادم. ازم پرسید:« فردا برام سالاد ماکارونی درست میکنی؟» گفتم که هروقت خوب شد براش درست میکنم. ولی دوباره شروع کرد به اصرارهای بی پایان خودش. با خودم گفتم چطور ممکنه که علی رغم مریض بودنش، همچنان لجباز باشه و اصرار کنه؟ به هرحال، فقط برای این که ساکت بشه و گریه نکنه بهش باشه گفتم و در دلم امیدوار بودم که فردا یادش بره...
حالا همون فرداست!( یک روز گذشته) آقای ۲ به محض بیدار شدن، علی رغم سردردی که داشت، تا اتاق من اومد و گفت:« بهم قول دادی برام سالاد ماکارونی درست کنیا!» و بار دیگه بهم ثابت شد این بشر چیزی رو از قلم نمیاندازه. به هیچ وجه.
به هر حال، آخرش مجبور شدم براش غذا رو درست کنم! بهش گفتم که شاید بدتر بشیها! ولی اون اصلا براش مهم نبود! هی میگفت:« کاشکی ما آدمها هیچوقت سیر نمیشدیم! دلم میخواست همهاش کلی پیتزا و فلافل و پاستا بخورم و هیچوقت سیر نشم! چرا من سیر میشم؟ اه، کاشکی مریض نبودم! سرم درد میکنه!»
برای یک لحظه خندهام گرفت. یاد اون صبحهایی افتادم که آقای ۲ قبل مدرسه رفتن آرزو میکرد که سرما بخوره و بمونه خونه. حتی از من درخواست میکرد تا بهش راهکارهایی بدم تا مریض بشه!
خب، غذا رو به آقای ۲ دادم. یکمی بیشتر از نصف بشقاب رو خورد، ولی فکرکنم از طعمش خوشش نیومد. به هرحال، من واقعاً آشپزیام افتضاحه!