توهم نبود، واقعا زنده بودم. توی مدتی که توی قلبم زندگی میکرد زنده بودم. عکسای دو سال پیش رو که نگاه میکنم، از چشمام معلومه. چشما هیچوقت دروغ نمیگن دکتر. تو میدونی چقدر کم پیش میاد؟ که دلت کنار یه دل دیگه انقددددددددددررر خوب باشه؟ دکتر اون از اون رفیقای تکیهدادنی بود. از اونا که میدونستی هر چیزیتم شده باشه یه راهی پیدا میکنه میاد نیشتو وا میکنه. بقیه هم دوستای خوبی ان، اونا که میپرسن چیکار کنیم حالت خوب بشه؟ یا مثلا یادشون میمونه مریض بودی؟ زنگ بزنن حالتو بپرسن. آره اونا هم خوبنا. ولی دکتر اون یه طور دیگه خوب بود. انگار یکی تو رو از خودت هم بهتر بلد باشه! خب بایدم اعتیاد آور باشه دیگه. دکتر؟ همه چی برای جفتمون خوب بود! چی شد یعنی؟ چی شد که حالا از اون چشمای پر ذوق، رسیدم به چشمای قرمز و آبکی؟ تو هم نمیدونی نه؟