آخرین پیامت توی اینستاگرام اینه: "توی تاریکی به صفحه مانیتور زل نزن چشمات ضعیف میشن" به هیولا میگم "به نظرت واقعا نگران بود یا تظاهر میکرد؟" هیولا یکم صفحه چت رو بالا پایین میکنه و میگه "از یه پیام که نمیشه فهمید ولی از چیزایی که توی این هفت سال دیدم داشت باورم میشد که واقعا اهمیت میده بهت." تو دلم به طعنه میگم "مرسی از امیدی که دادی!" البته من دیگه دنبال امید نیستم. هی کارت تاروت نمیچینم که تحلیلش این باشه که "آره برمیگردی و..." دوازده روز و سیزده ساعته که پروفایلهاتو چک نکردم. اما میدونی بدیش چیه؟ بدیش اینه که اگر بخوام حواسم باشه همه این کارها رو انجام ندم، در واقع انگار دارم همش به تو فکر میکنم. من دلم برات تنگ شده. هیولا میگه اینو ننویس جای این جمله اینجا نیست! ولش! هیولا چی از دلتنگی میدونه؟ من، دلم، برات، تنگ، شده. خیلی زیاد. هنوز با تمام بدیهات، تظاهرهات، تلخیهات، سردیهات، تو رو به تمام دنیا ترجیح میدم. هیولا حرفِ خانوم دکتر رو تکرار میکنه: "گاوی!" صفحه وبلاگ رو میبندم و توی تاریکی زل میزنم به صفحه مانیتور...