بعد از یه پیادهروی تقریبا طولانی و فکر کردنِ زیاد به تو، اسنپ گرفتم برگردم خونه. خدا خدا میکردم رانندهاش از اینا باشه که حرفی نمیزنن تا بتونم پنجره رو بدم پایین و باد بخوره به صورتم و چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم. وقتی رسید نشستم و کمربندم رو بستم، کیس ویولنم رو گذاشتم روی پاهام. هیولا نشست صندلی پشتی. هیولا میدونه روی سازم اسم تو رو گذاشتم! و میدونه وقتی بغلش میکنم چه حسی دارم! خوشبختانه راننده از اون کم حرفا بود ولی.. آخ.. یه موزیکی پلی کرد تا حالا نشنیده بودمش ولی از همون ملودی اولیهاش من غرق شدم توش و متنش...
"مثل برگی که داره می برتش باد
مثل افسانه تلخی که همه بردنش از یاد
دارم از یاد تو میرم
دارم از یاد تو میرم
مثل برگی که جوونه می زنه فصل بهار
مثل حرفی که می مونه تو سینه به انتظار
تو همیشه زنده در یاد منی
غزلی تازه برای گفتنی
ای قشنگترین قصه تو کتاب عاشقانه
ای همیشه حرف تازه واسه گفتن ترانه
مثل برگی که داره می برتش باد
مثل افسانه تلخی که همه بردنش از یاد
دارم از یاد تو میرم
دارم از یاد تو میرم
قصه ما صحبت خاطره و خواب نبود
قصه زندگی حباب رو آب نبود
قصه ما قصه ای بود که می شد همیشه خوندش
قصه ای که یک نفر نشست یک بار خوند و سوزوندش"
میدونی؟ مُردم... باز مُردم... اونقدر این موزیک تو سرم تکرار شد که تا رسیدم خونه دانلودش کردم. ولی اونطوری که توی ماشین توی اون حال و هوا و همراهی رانندهاش توی بعضی جاها پلی شده بود بیشتر کیف میداد. حالا توی خلوتم گوش میدم. آتوسا خوابیده، هیولا خوابیده، من رو به روی صفحه ترمینال لپ تاپمم و دارم فکر میکنم الان میشه گفت در "بی تو" ترین نقطه زندگیمم. دیگه نمیگم کاش بودی، میگم دارم از یاد تو میرم و کاری از دستمم برنمیاد...