گفتم بهش... به دکترم گفتم تو مردی! گفتم سراغتو از دوستت گرفتم و عکس از مراسم... فرستاده برام. خدایا چقدر دروغ گفتن سخته! نمیدونی به کجا نگاه کنی! خصوصا پیش این دکترم، که انقد دوست داشتنیه آدم نمیتونه هیچی نگه، نمیتونه دروغ بگه. همیشه پشت در مطب میگم میرم داخل و سرد میشینم منتظر میمونم داروهامو بنویسه و پاشم بیام و هیچی بهش نمیگم و هیچی باهاش در میون نمیذارم. تا میرسم داخل وا میرم! حالا وقتی داروهامو نوشت، بهم گفت دروغی که گفتی رو خودت هم باور کن! شاید جواب داد! ای لعنتی! از کجا فهمید؟ شت.. من دروغگوی خوبی نبودم و نیستم، که اگر بودم تو نمیتونستی بهم اینقدر آسیب بزنی.