یه سری اتفاقات توی زندگی ما ممکنه بیوفته که بگیم "تجربه شد" خیلی وقتا این تجربهها به درد میخورن. مثلا کمترین استفادهای که میشه ازشون کرد اینه که توی یه جمع حرف بزنی! یا به یکی مشاوره بدی. مثلا سرت کلاه بره توی یه معاملهای، برای بعدا هم به دردت میخوره که دیگه سرت کلاه نره! (حداقل به اون روشِ قبلی) اما دارم به این فکر میکنم تجربه اینکه چطوری از یه جوجه محافظت کنیم که گربه نخوره، به چه دردی میخوره؟ جوجه خورده شد. من که نمیخوام مرغداری راه بندازم که اون تجربه به دردم بخوره برای جوجههای بعدی. یا مثلا روی یکی حساب باز میکنی و همش نقشه بر آب میشه. این تجربه آدمِ اشتباه به چه دردی میخوره وقتی روحِ آدم اونقدری آسیب میبینه که دیگه آدمای دیگه رو نمیتونه ازشون نترسه. به نظرم بعضی تجربهها غیر ضروریان. یه شعری هست یه جاش میگه: "گرچه آب رفته باز آيد به رود / ماهی بيچاره اما مرده بود"