از وقتی که تو رفتی، از همه آدما فاصله گرفتم. ازشون میترسیدم. بیزار بودم از صحبت کردن باهاشون. فکر میکردم همه میخوان بهم آسیب بزنن. از طرفی فکر میکردم عه همه آدما زندگیاشون چه باحاله و در جریانه و من اینطوری راکد موندم. با این فکرها حسابی تا دلت بخواد حالمو بد کردم. از طرفی وقتی بی معرفتی دوستایی که داشتم رو هم دیدم دیگه دلم واقعا سیاه شد! اما به تازگی و به شکل تصادفی با کسانی آشنا شدم که اهمیت دادنشون رو میتونم حس کنم! میتونم باهاشون حرف بزنم و گوش کنن و از حرفاشون چیزایی که میگن رو باور کنم! همین رد و بدل کردن اطلاعاتِ به ظاهر ساده، این روزهای منو خوبتر کرده... *با اینکه روزای خوبی نیست! *