هیولا خواست بلند شه که باز صدای دادش همه جا رو پر کرد! نگاش کردم. پشتشو گرفته بود و میخارید! گفتم باز چی شد؟ جواب داد کاکتوسای لعنتی انگار با من لجان..! همش تیغ پرت میکنن به من. بهش میگم ناسلامتی تو هیولایی! یکم روی زمختت رو نشون بده! میگه هی! چیکار کنم؟ میخوای بردارم اینا قورتشون بدم؟ میگم بعدشم اینا کاکتوسان. چه انتظاری داری؟ انتظار داری بیان پشتتو ناز کنن ماساژت بدن؟ هیولا میگه اوهع! باز حرفای دکترتو حفظ کردیا. کوله شو میندازه رو شونه اش رو میگه جمع کن بریم! تا میتونیم باید شبا پیاده روی کنیم و صبح های داغ این بیابون رو زیر سایه پر از تیغ این کاکتوس ها سر کنیم. تا بعدش ببینیم از این اجتماع کاکتوس ها رها میشیم یا نه... میگم پس چی؟ اون باغ که دکتر قولشو داده راستکیه. مگه نه؟ هیولا میگه نمیدونم.