دریا دریا دریا
دارم می میرم برای غرق شدن در زیر وزن سنگین و مواج بیکرانش.
برای ان سکوت همه گیر و ابی همه جایش.
برای اغوشش که بی صدا ، بی ادعا تا اخرین نفسم در برم می‌گرفت.
چند روز است خوابهایم مدام مرا پس می زنند.
انقدر خسته می شوم که دلم می خواهد وسط تنفس هایم خاموشی بزنم.
چشمهایم از حدقه احساس درد می‌کنند ، خسته اند از مدام دیدن .پلکهایم را می بندم اما رویشان سنگینی می کنند ، بیشتر درد میکشم.
مغزم از داخل جمجمه اش اعلام می‌کند فضا برایش تنگ شده. مدام حصار اطرافش را چنگ می زند.
سکوت از دستم فرار می کنند ، صدای هوای در جریان محکم به طبل گوشم می کوبد . میز چوبی روی سیمان کشیده می شود ، در کمد بایگانی هایم با قژ قژ خسته کننده ای باز و بسته می شود ‌. همهمه های روزهای دیر و جدید هنوز نرسیده مدام در ذهنم تکرار می شوند.
چشمهایم نیمه بسته نیمه باز خودم را پشت پنجره می بینم ، جاذبه ای نیست حس واقعی بودن نمی دهد.
زیر نور مصنوعی مهتابی بیدار می شوم ، روی ناز بالشت ام .اما حس خیال می دهد.
خودم را نیشگون می گیرم ، اتفاقی قهوه ام را میریزم ، ظرفهای کهنه ام را می‌شکنم ، هنوز هم حس واقع بودن نمی دهد.
زیر قصر بالشتی ام خودم را پنهان میکنم ، دستهایم را نقاب صورتم میکنم ، کز می کنم کنج خلوتم در اغوش کتابها و قلم هایم .
از مابین انگشتهایم نفس می‌کشم ، حس واقعی بودن می کنم ، احساس ارامش میکنم ، بوی کاغذهای جوهری شده ام در اغوشم می‌گیرد.
چرا هرچقدر بیشتر عمر میکنم این فرسایش همه گیر عوض اکسیر کردنم ابله ترم می‌کند ؟
چرا اینقدر اینطور تر شدم؟
ناسزاوار تر شدم.