آدما برای رسیدن به چیزی که دوسش دارن براش رویا میسازن ...
هر روز، هر شب، تا تصویرش جلوی چشمشون زنده بمونه، تا دلشون قرص باشه که یه روز با دستاش لمسش میکنه
اما امان از وقتی که فاصلت با رویا فقط یک قدمه.
همون یک قدم لعنتی ...

فکر کنم خیلی‌ هامون این درد رو چشیدیم؛
رسیدنِ نزدیک و از دست دادنِ حتمی.

رویای من، دقیقه ۹۰ تموم شد، درست جایی که باید شروع باشه.

از اون رویاهایی بود که حتی وسط این همه سختی که امروز داشتیم، میتونست آرامش باشه.
شاید حتی ساده‌تر بگم، میتونستم کنارش بشینم و با خیال راحت Witcher بازی کنیم، بخندیم و زندگی کنیم.

اما نشد.

عذابش اینجاست، که بهت گفتم. باور داشتم میبینی، میفهمی، میمونی.

کاش هیچوقت نمی‌گفتم، بعضی رویاها تا وقتی ناگفته‌ ان کمتر میمیرن.

آخرین پست من تا دو هفته بعد
مراقب خودتون باشید 🌱