پر از بغضم؛ یه بغضی که انگار فقط با دیدن و زل زدن توی چشمهای تو قراره آروم بگیره.
بعضی کارها دست خودم نیست، مثل چک کردن پروفایل اینستاگرامت، یا زوم کردن روی صورت قشنگت، یا حتی همون نوتی که روی پروفایل تلگرامت گذاشتم...
همهی اینها فقط برای اینه که یه کورسوی امید توی دلم زنده بمونه، برای اینکه شاید یه روز برگردی.
تمام این مدت من توی جنونِ رفتن تو بودم، رفتنی که هنوز هم برام قابل باور نیست.
میدونی شبیه چیه؟ مثل دقیقه ۹۰ یه بازی که قراره گل قهرمانی رو بزنی، اما همون توپ برمیگرده توی دروازهی خودت و همهچیز توی یه لحظه از دست میره.
من، تو رو همینجوری از دست دادم و هر روز، هر ساعت و هر ثانیه دارم حسرتش رو زندگی میکنم.
هنوز صدات توی گوشمه وقتی گفتی:
«ببین، تو باید من رو بیشتر از استقلال و رئال دوست داشته باشی»
و من از همون لحظهای که تو کنارم بودی، زندگیم شدی 🙂
امروز اپلای کردم، کاری که قرار بود با تو انجامش بدیم تا با هم از اینجا بریم، اما تو نیستی.
کل قلبم برای تو خالیه و قراره برای همیشه هم همینطور بمونه، قول میدم هیچکس دیگهای اونجا جایی نداشته باشه، مهم نیست کجای این دنیا باشم.
تو باقلوای من بودی، هستی و خواهی بود.
دلم خیلی برات تنگ شده...