بهت گفته بودم من تا مدت‌ها نمیتونم فراموشت کنم...
هنوزم وسطِ روزمرگیای ساده، بین نوشتنِ یه خط کد، بی‌اختیار پرت میشم به سمتِ تو ...
به اینکه یه روزی کنارم بودی، به اینکه با هم، خیلی جدی، برای چیزهایی که میخواستیم، رویا میساختیم.
اگه هنوز بهت پیام میدم، نه از روی عادت، فقط از سرِ یه دلتنگیه که هر روز شکلِ تازه‌ ای میگیره ...
ولی نمیدونم چرا دیگه هیچ جوابی ازت نمیاد.
گفته بودم محو میشم، گفته بودم کنار میکشم، اما نشد. شاید اگر ...
انگار یه تکه از وجودم یه‌ جایی جا مونده، جایی که تو هنوز هستی و من بهش دسترسی ندارم.
میدونم نمیخونی. باقلوا‌ی من، فقط مینویسم که شاید کمی کمتر با این همه حرفِ نگفته تنها بمونم.