راستش گاهی آدم میماند که دیگر چه بگوید؛ وقتی واژهها خسته میشوند و حرفها آنقدر تکرار شدهاند که انگار دیگر شنیده نمیشوند. از سال نود و هشت نوشتم، از همان روزهایی که اینترنت ناگهان خاموش شد و سکوتی سنگین روی زندگیها نشست؛ از آبان سردی که صداها در گلو ماند و فقط نگاهها حرف میزدند. آن روزها گذشت، اسمها عوض شدند، وعدهها تغییر کردند، اما قصه همان ماند؛ قصهی محدودیتی که هر بار شکل تازهای به خودش گرفت و ما که هر بار با امیدی کمرنگتر دنبال روزنهای از روشنایی گشتیم.
نمیدانم با چه زبانی، با چه لحنی، باید گفت که اینترنت آزاد، چیزی فراتر از یک خواسته است؛ حق سادهی مردمیست که میخواهند نفس بکشند، ببینند، بشنوند و با جهان در ارتباط باشند. چرا این حقیقتِ روشن، اینقدر نادیده گرفته میشود؟ چرا به جای روبهرو شدن با واقعیت، راه انکار را انتخاب میکنید؟ آیا واقعاً این شرایط را میپسندید، یا فقط عادت کردهاید که نشنوید؟
خشم هست، انکار نمیکنم؛ اما هنوز تلاش میکنم آن را در کلمات نگه دارم، بیآنکه به تلخی بیفتد. سؤال اما باقیست: تا کی باید اینطور ادامه داد؟ چرا باید نسلی که هنوز در آغاز راه است، زمان و مسیرش را کسانی تعیین کنند که نه حالش را میفهمند و نه دنیایش را؟ این فاصله، این نشنیدن، فقط دیوارها را بلندتر میکند و دلها را دورتر.
گاهی آدم فکر میکند انگار بعضیها به همین فاصله، به همین نارضایتی خو گرفتهاند؛ گویی میخواهند همه دلگیر باشند تا خیال خودشان آسوده شود. اما حقیقت این است که دلِ ما هنوز زنده است، هنوز امید دارد، هنوز باور دارد که میشود روزی را دید که آزادی، دیگر یک آرزو یا یک جملهی تکراری نباشد، بلکه بخشی طبیعی از زندگی همه باشد.