نزدیک به نود و دو درصد از کارهای وبلاگ اصلیم به پایان رسیده است و اگر حادثهای پیش نیاید، در پایان این هفته نخستین نوشتهام را منتشر خواهم کرد.
اما در پسِ این اشتیاق، واقعیتی سنگین سایه افکنده است؛
نزدیک به ده هفته است که اینترنت، به بهانهی جنگ—حتی در روزگاری که از آتشبس سخن میرود—گسسته و از دسترس خارج شده است. هر روز نیز خبرهایی متناقض از وصل شدنش به گوش میرسد؛ وعدههایی که میآیند و میروند، بیآنکه روشنی به این تاریکی بیفزایند.
در این میان، طرحهایی با نامهایی چون «اینترنت پرو» مطرح میشود؛
گویی به جای درمان، زخمی تازه بر پیکر ارتباطات مینشانند و بیش از پیش، شکاف میان مردم را عمیقتر میکنند.
و شگفت آنکه، کسانی که روزگاری در سودای نشستن بر کرسی ریاست جمهوری بودند، امروز از قطع دائمی اینترنت سخن میگویند؛ همانها که فاصلهی درکشان از واقعیت، به اندازهی تفاوت میان سادهترین و مجللترین امور است.
راستی، در برابر چنین نگاههایی، چه میتوان گفت؟
من، حقیقتاً از این وضعیت به ستوه آمدهام؛
نه فقط از این گسستِ ممتد،
که از بیخبریای که بر دلها سنگینی میکند.
دوستی دارم که هفتههاست هیچ نشانی از او نیست؛
نه حضوری در دنیای آنلاین،
و نه حتی صدایی از گوشیای که خاموش مانده است.
و این ندانستن،
از هر خاموشیای سنگینتر است.