در این سرزمین، گویی بادها دیگر از جنس آزادی نمیوزند…
گویی آسمان، سالهاست که رنگِ پرسش را فراموش کرده است.
از وطنی مینویسم که در هیاهوی تصمیمهایی بزرگ،
بار سنگینی را به دوش میکشد که صدای مردمش در آن کمتر شنیده میشود؛
جایی که گاه جنگها پیش از آنکه در میدان آغاز شوند، در ذهنها شکل میگیرند.
از روزگاری مینویسم که «دسترسی» تبدیل به امتیاز شده،
و مسیرهای ارتباط، به جای گشودن افقها، گاهی باریکتر از قبل میشوند؛
چنانکه حتی نفسِ سادهی اتصال، رنگ محدودیت میگیرد.
و از مردمی که میان سکوت و صدا،
میان باور و تردید،
میان امید و خستگی،
هر روز راه رفتن را ادامه میدهند… حتی وقتی زمین زیر پایشان ناپایدار است.
نه اینجا همه چیز سیاه است، نه همه چیز روشن؛
اینجا جاییست میان این دو،
جایی که حقیقت، گاهی زیر لایههای روایتها گم میشود.
و من فقط یک چیز را میدانم:
هیچ سرزمینی با خاموش کردن صداها آرام نمیشود…
آرامش، وقتی میآید که شنیدن دوباره ممکن شود.
آه ای وطن…
تو هنوز زندهای، حتی اگر زخمیترین روایت تاریخ باشی.